fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

فـرهـنـگـسـرا

کارم بیکی طرفه نگار افتادا وا فریادا ز عشق وا فریادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا گر داد من شکسته دادا دادا
**********
در خواب نمای چهره باری یارا گفتم صنما لاله رخا دلدارا
خواهی که دگر به خواب بینی ما را گفتا که روی به خواب بی ما وانگه
**********
طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا
می نوش که عاقبت بخیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای
**********
دردانه کجا حوصله مور کجا وصل تو کجا و من مهجور کجا
پروانه کجا و آتش طور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکی
**********
خواهم که کشد جان من آزار ترا تا درد رسید چشم خونخوار ترا
دردی نرسد نرگس بیمار ترا یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز
**********
ای ماه نشابور نشابور ترا گفتی که منم ماه نشابور سرا
با ما بنگویی که خصومت ز چرا آن تو ترا و آن ما نیز ترا
**********
راهی که درو نجات باشد بنما یا رب ز کرم دری برویم بگشا
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
**********
هر چند که هست جرم و عصیان ما را یا رب مکن از لطف پریشان ما را
محتاج بغیر خود مگردان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
**********
گر در ره کعبه میدوانی ما را گر بر در دیر می‌نشانی ما را
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست
**********
وز خست خود خاک شوم هر کس را تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را
دادم سه طلاق این فلک اطلس را کارم به دعا چو برنمی‌آید راست
**********
یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا یا رب به محمد و علی و زهرا
بی‌منت خلق یا علی الاعلا کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
**********
ای تیر شهاب ثاقب شست خدا ای شیر سرافراز زبردست خدا
دست من و دامن تو ای دست خدا آزادم کن ز دست این بی‌دستان
**********
کز پنبه‌ی تن دانه‌ی جان کرد جدا منصور حلاج آن نهنگ دریا
منصور کجا بود؟ خدا بود خدا روزیکه انا الحق به زبان می‌آورد
**********
زیرا که بدیدنت شتابست مرا در دیده بجای خواب آبست مرا
ای بیخبران چه جای خوابست مرا گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی
**********
آرامش جان ناتوانست مرا آن رشته که قوت روانست مرا
پیوند چو با رشته‌ی جانست مرا بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن
**********
گفتا سببی هست بگویم آن را پرسیدم ازو واسطه‌ی هجران را
من جان توام کسی نبیند جان را من چشم توام اگر نبینی چه عجب
**********
روزی ده جن و انس و هم یاران را ای دوست دوا فرست بیماران را
بر کشت امید ما بده باران را ما تشنه لبان وادی حرمانیم
**********
دوزخ بد را بهشت مر نیکان را تسبیح ملک را و صفا رضوان را
جانان ما را و جان ما جانان را دیبا جم را و قیصر و خاقان را
**********
عیب ره مردان نتوان کرد آنرا هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا
بدنام کند ره جوانمردان را تقلید دو سه مقلد بی‌معنی
**********
بر چهره نهاد زلف عنبر بو را دی شانه زد آن ماه خم گیسو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را پوشید بدین حیله رخ نیکو را
**********
گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
صد بار اگر توبه شکستی بازآ این درگه ما درگه نومیدی نیست
**********
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
**********
درد تو شده خانه فروش دل ما ای کرده غمت غارت هوش دل ما
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما رمزی که مقدسان ازو محرومند
**********
مجموعه‌ی فعل زشت هنگامه‌ی ما مستغرق نیل معصیت جامه‌ی ما
آنجا نگشایند مگر نامه‌ی ما گویند که روز حشر شب می‌نشود
**********
متواریک و ز حاسدان پنهانا مهمان تو خواهم آمدن جانانا
با ما کس را به خانه در منشانا خالی کن این خانه، پس مهمان آ
**********
تا به شود آن دو چشم بادامینا من دوش دعا کردم و باد آمینا
در دیده‌ی بدخواه تو بادامینا از دیده‌ی بدخواه ترا چشم رسید
**********
شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب بر تافت عنان صبوری از جان خراب
گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر
**********
گه سر گردان بحر غم همچو حباب گه میگردم بر آتش هجر کباب
گه بر سر آتشم گهی بر سر آب القصه چو خار و خس درین دیر خراب
**********
نی‌صبر پدیدست و نه هو شست امشب کارم همه ناله و خروشست امشب
کفاره‌ی خوشدلی دوشست امشب دوشم خوش بود ساعتی پنداری
**********
وز دور زمانه عدل سلطان مطلب از چرخ فلک گردش یکسان مطلب
آزار دل هیچ مسلمان مطلب روزی پنج در جهان خواهی بود
**********
خلقی بهزار دیده بر من بگریست دیروز که چشم تو بمن در نگریست
میباید مرد و باز میباید زیست هر روز هزار بار در عشق تو ام
**********
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
هجران و وصال را ندانست که چیست خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار
**********
چه پنداری که گورم از عشق تهیست گر مرده بوم بر آمده سالی بیست
آواز آید که حال معشوقم چیست گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست
**********
می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست
ور عشق اینست چون توان بی او زیست گر یار اینست چون توان بی او بود
**********
وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست
نادیده به حال دوست بینایی چیست ای دیده چه مردمیست شرمت بادا
**********
آغشته به خون عاشق افگاریست اندر همه دشت خاوران گر خاریست
ما را همه در خورست مشکل کاریست هر جا که پریرخی و گل‌رخساریست
**********
گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست در بحر یقین که در تحقیق بسیست
هر موج اشاره‌ای ز ابروی کسیست هر گوش صدف حلقه‌ی چشمیست پر آب
**********
امن و راحت به ذلت و درویشیست رنج مردم ز پیشی و از بیشیست
گر با خرد و بدانشت هم خویشیست بگزین تنگ دستی از این عالم
**********
ماییم به درد عشق تا جان باقیست ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست
می خون جگر مردم چشمم ساقیست غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله
**********
زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست
گردی و شراری و نسیمی و نمیست مغرور مشو بخود که اصل من و تو

 

براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد