fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

اندوه

نه چراغ چشم گرگي پير,

نه نفس هاي غريب كارواني خسته و گمراه؛

مانده دشت بي كران خلوت و خاموش,

زير باراني كه ساعت هاست مي بارد؛

در شب ديوانة غمگين,

كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد.

 

در شب ديوانة غمگين,

مانده دشت بيكران در زير باران, آه, ساعت هاست

همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير.

نه صداي پاي اسب رهزني تنها؛

نه صفير باد ولگردي,

نه چراغ چشم گرگي پير.

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد