fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

بي سنگر

در هواي گرفته پائيز

وقت بدرود شب, طلوع سحر

پيله اش را شكافت پروانه

آمد از دخمه سياه بدر.

 

بال ها را بشوق بر هم زد

از نشاط تنفس آزاد

با نگاهي حريص و آشفته

همره آرزو براه افتاد

 

نقش رخسار بامداد هنوز

بود پرسايه از سياهي سرد

داشت نقاش خسته از پستو

كاسه رنگ زرد مي آورد

 

رد شد از دشت صبح پروانه

با نگاهي حريص و آشفته

ديد در پيله زار دنيائي

چشم باز و بصيرت خفته

 

ـ «آي! پروانگك! روي به كجا؟ . . .»

آمد از پيله زار آوائي.

« . . . باد سرد خزان سيه كندت

چه جنوني, چه فكر بيجائي!»

 

ـ «فصل پروانه نيست فصل خزان . . .»

نيم پروانه كرمكي گفتا

« . . . لااقل باش تا بهار آيد

لا اقل باش . . .» محو شد آوا

 

رد شد از دشت صبح پروانه

به چمنزار نيمروز رسيد

شهر پروانه هاي زرين بال

نور جويان پشت بر خورشيد

 

ـ « . . . اوه, به به . . . غريب پروانه!

از كجائي تو با چنين خط و خال؟

شهر عشاق روشني اينجاست

شهر پروانه هاي زرين بال»

 

ـ «نه غريبم من, آشنا هستم

از شبستان شعر آمده ام

خسته از پيله هاي مسخ شده

از سيه دخمه ام برون زده ام

 

همرهم, آرزو, به كلبه شعر

آردها بيخت, پروزن آويخت

بافته از دل و تنيده ز جان

خاطرم نقش حله ها انگيخت

 

از شبستان شعر پارينه,

من همان طفل ارغنون سازم.

«ارغنون» ناله هاي روح منست

دردناكست و وحشي آوازم.

 

اينك از راه دور آمده ام

آرزومند آرزوي دگر

در دلم خفته نغمه هاي حزين

از تمناي رنگ و بوي دگر . . .»

 

ـ «اوه, فرزند راه دور! بيا

هر چه داري تو آرزو اينجاست»

بر چمن ها نشست, پروانه.

گفت: « . . . به به, چه تازه و زيباست!»

 

روزها رفت و روزها آمد.

بود پروانه گرم لذت و گشت.

روزهائي, چه روزهاي خوشي,

در چمنزار نيمروز گذشت.

 

تا شبي ديد آرزوهايش

همه دل مرده اند و افسرده

گريه هاشان دروغ و بي معني ست

خنده هاشان غريب و پژمرده

 

گفت با خود كه نيست وقت درنگ

اين گلستان دگر نه جاي منست

من نه مرد دروغ و تزويرم.

هر چه هست از هواي اين چمنست

 

بشنيد اين سخن پرستوئي,

داستانش به آفتاب بگفت.

غم پروانه آفتابي شد.

روزها رفت و او نه خورد و نه خفت.

 

ـ «آفتاب بلند عالمگير!

من دگر زين حجاب دلزده ام

دوست دارم پرستوئي باشم

كه ز پروانگي كسل شده ام»

 

عصر تنگي كه نقشبند غروب

سايه ميزد بچهره اي روشن؛

مي پريد از چمن پرستوئي.

ـ «آه . . . بدرود, اي شكفته جمن!»

 

بال ها را بشوق بر هم زد

از نشاط تنفس آزاد.

با نگاهي حريص و آشفته

همره آرزو براه افتاد.

 

ـ «بكجا مي روي؟ پرستوي خرد! . . .»

از چمنزار آمد اين آوا.

ـ « . . . لااقل باش تا بيايد صبح,

«لااقل باش . . .» محو گشت صدا

 

از چمنزار نيمروز پريد,

همره آرزو پرستوئي.

در غبار غروب دود اندود

ديد از دور برج و باروئي.

 

سايه خيسانده در سواحل شب,

كهنه برجي بلند و دود زده؛

برج متروك, ديرسال, عبوس,

با نقوشي عليل و مسخ شده.

 

برجبان پيركي سياه جبين

در سكنجي نشسته مست غرور.

و بگرد اندرش ستايشگر,

دو سه نو پا حريف پر شر و شور.

 

بر جدار هزار رخنه برج

خفته بس نقش با خطوط زمخت

حاصل عمر چند افسونگر

ميوة رنج چند شاخه لخت

 

گاه غمگين نگاه معصومي

از ورم كرده چشم حيراني

گاه بر پرده اي غبار آلود

طرح گنگي ز داس دهقاني.

 

رهگذر بر دهان برج نشست,

گفت: «وه, اين چه برج تاريكيست!

در پس پرده هاي نه تويش

آن نگاه شراره بار از كيست؟»

 

صف ظلمت فشرده تر مي گشت,

درة شب عميقتر مي شد.

آسمان با هزار چشم حسود

در نظارت دقيقتر مي شد.

 

ـ «هي! كه هستي؟» سكوت برج شكست.

ـ «هي! كه هستي؟ پرنده مغموم!

مرغ سقايكي؟ پرستوئي؟»

بانگ زد برجبان در آن شب شوم.

 

ـ «برج ما برج پرده دارانست,

همه كس را به برج ما ره نيست.

چه شد اينجا گذارت افتاده ست؟

سرگذشت تو چيست؟ نام تو چيست؟»

 

ـ «از شبستان شعر آمده ام,

من سخن پيشه ام, سخنگويم.

مرغكي راهجوي و رهگذرم,

مرغ سقايك, پرستويم.

 

مرغ سقايكم چو مي خوانم

تشنگانرا به آب و دانه خويش.

و پرستويم آن زمان كه كنم

عمر در كار آشيانه خويش.

 

دانم اينرا كه در جوار شما

كشتزاريست با هزار عطش.

آمدم كز شما بياموزم,

كه چسان ريزم آب بر آتش

 

آمدم با هزار اميد بزرگ,

و همين جام خرد و كوچك خويش

آمدم تا ازين مصب عظيم

راه درياي تشنه گيرم پيش . . .»

 

ـ «برج ما جاي آشيان تو نيست»

گفت آن نغمه ساز نو پايك.

ـ «تشنگان را بخار بايد داد,

دور شو دور, مرغ سقايك!»

 

صبحدم كشتزار عطشان ديد

در كنارش فتاده پيكر غم.

در بمنقار مرغ سقايك,

برگ سبزي لطيف, پر شبنم.

 

رفته در خواب, خواب جاويدان

وقت بدرود شب, طلوع سحر؛

با تفنگي كبود و گرد آلود,

رهگذر, جنگجوي بي سنگر.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد