fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

هر جا دلم بخواهد

چون ميهمان بسفره پر ناز و نعمتي

خواندي مرا ببستر وصل خود اي «پري»

هر جا دلم بخواهد, من دست مي برم

ديگر مگو: «ببين بكجا دست مي بري!»

 

با ميهمان مگوي: «بنوش اين, منوش آن»

اي ميزبان كه پر گل نازست بسترت

بگذار مست مست بيفتم كنار تو

بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت

 

هر جا دلم بخواهد, آري, چنين خوش ست

بايد دريد هر چه شود بين ما حجاب

بايد شكست هر چه شود سد راه وصل

ديوانه بود بايد و مست و خوش و خراب

 

گه مي چرم چو آهوي مستي, به دست و لب

در دشت گيسوي تو كه صاف ست و بي شكن

گه مي پرم چو بلبل سرگشته, با نگاه

بر گرد آن دو نوگل پنهان به پيرهن

 

هر جا دلم بخواهد, آري بشرم و شوق

دستم حزد بجانب پستان نرم تو

واندردلم شكفته شود صد گل از غرور

چون بينم آن دو گونة گلگون ز شرم تو

 

تو خنده زن چو كبك, گريزنده چون غزال,

من در پيت چو در پي آهو پلنگ مست

وانگه ترا بگيرم و دستان من روند

هر جا دلم بخواهد, آري چنين خوش ست

 

چشمان شاد گرسنه مستم دود حريص

بر پيكر برهنة پر نور و صاف تو

بر مرمر ملايم جاندارو گرم تو

بر روي و ران و گردن و پستان و ناف تو

 

كم كم بشوق دست نوازش كشم بر آن

«گلديس» پاك و پردگي نازپرورت

هر جا دلم بخواهد, من دست مي برم

اي ميزبان كه پر گل نازست بسترت

 

تو شوخ پند گوي, بخشم و بناز خوش

من مست پند نشنو, بي رحم, بي قرار

وآنگه دگر تو داني و من, وين شب شگفت

وين كنج دنج و بستر خاموش و راز دار.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد