
خفته
آمد بسوي شهر از آن دور دورها
آشفته حال باد سحر خيز فروردين
گفتي كسي بعمد بر آشفت خاكدان
زان دامني كه باد كشيديش بر زمين
شب همچو زهد شيخ گرفتار وسوسه
روز از نهاد چرخ چو شيطان شتابكن
همچون تبسمي كه كند دختري عفيف
بنياد زهد و خانه تقوا خرابكن
آن اختران چو لشكريان گريخته
هريك به جد و جهد پي استتار خويش
افشانده موي دختركي ارمني بروي,
فرمانروا نه عدل, نه بيداد, گرگ و ميش
سو سوكنان بطول خيابان چراغ ها
بر تاج تابناك ستون هاي مستقيم
چون موج باده پشت بلورين اياغ ها
يا رقص لاله زار به همراهي نسيم
آمد مرا بگوش غريوي كه مي كشيد
نقاره با تغني منحوس و دلخراش
ناقوس شوم مرده دلان ست, كز لحد
سر بر كشيده اند به انگيزه معاش
توأم باين سرود پر ابهام مذهبي
در آسمان تيره نعيب غراب ها
گفتي ز بس خروش كه مي آمدم بگوش
«غلتان شدند از بر البرز آب ها»
من در بغل گرفته كتابي چو جان عزيز
شوريده مو, بجانب صحرا قدم زنان
از شهر و اهل شهر بتعجيل در گريز
برهم نهاده چشم ز توفان تيره جان
بر هم نهاده چشم و روان, دست ها بجيب
وز فرط گرد و خاك بگردم حصارها
ناگه گرفت راه مرا پيكري نحيف
چون سنگ كوه, در قدم چشمه سارها
ديدم بپاي كاخ رفيعي كه قبه اش
راحت غنوده بود بدامان كهكشان,
خوابيده مرد زار و فقيري كه جبه اش
غربال بود و هادي غم هاي بي كران
كاخي قشنگ, مظهر بيدادهاي شوم
مهتابرنگ و دلكش و جان پرور و رفيع
مردي اسير دوزخ اين كهنه مرز و بوم
چون بره اي كه گم شده از گله اي وسيع
از كاخ رفته قهقهة شوق تا فلك
چون خنده هاي باده ز حلقوم كوزه ها
وان ناله هاي خفته كمك مي كند به شك
كاين صوت مرد نيست كه آه عجوزه ها
تعبير آه و قهقهه خاطر نشان كند
مفهوم بيعدالتي و نيش و نوش را
وين پردة فصيح مجسم عيان كند
دنياي ظلم و جور سباع و وحوش را
آن يك بفوق مسكنت از ظلم و جور اين
اين يك بتخت مقدرت از دسترنج آن
اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين
وآن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان
گفتم بروح خفتة آن مرد بي خبر
تا كي تو خفته اي؟ بنگر آفتاب زد
برخيز و مرد باش, وليكن حذر, حذر,
زنهار, بي گدار نبايد به آب زد
همدرد من! عزيز من! اي مرد بينوا,
آخر تو نيز زنده اي, اين خواب جهل چيست
مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا
كاري محال در بر مرد نبرد نيست
زنهار, خواب غفلت و بيچارگي بس ست
هنگام كوشش ست اگر چشم واكني
«تا كي بانتظار قيامت توان نشست
برخيز تا هزار قيامت بپا كني»
براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد