fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

نظاره

يك

 با نگهي گمشده در كهنه خاطرات,

پهلوي ديوار تركخورده اي سپيد,

بر لب يك پلة چوبين نشسته ام؛

با سري آشفته, دلي خالي از اميد.

 

مي گذرد بر تن ديوار, بي شتاب,

در خط زنجير, يكي كاروان مور.

نا متوجه به بسي يادگارها,

مي شود آهسته ز مد نظاره دور.

 

گوئي بر پيرهن مورئي بعمد

دوخته كس حاشيه واري نخش سياه

يا وسط صفحه اي از كاغذ سپيد

با خط مشكين قلمي رفته است راه

 

اندكي از قافلة مور دورتر

تار تنيده ست يكي عنكبوت پير

مي پلكد دوروبر تارهاي خويش

چشم فرو دوخته بر پشه اي حقير

 

ـ «خوش تر ازين پرده فضا هيچ نيست, هيج

بهتر ازين پشه غذا» عنكبوت گفت.

«نيست به از وزوز اين پشه نغمه اي,

عيش همين ست و همين: كار و خورد و خفت

 

از چمن دلكش و صحراي دلگشا

گفت خوش الحان مگسي قصه اي بمن

خوشتر ازين پرده فضا هيچ نيست, هيچ

جمله فريب ست و دروغ ست آن سخن . . .»

 

دو

 پنجره ها بسته و درها گرفته كيپ

قافلة نور نمي خواندم بخويش

بر لب اين پلة چوبين نشسته ام

قافلة مور همي آيدم به پيش

 

پند دهندم كه بيا عنكبوت شو,

زندگي آموخته جولاهگان پير

كه ت زند آن شاهد قدسي بسي صلا

كه ت رسد از ناي سروشي بسي صفير

 

من نتوانم چو شما عنكبوت شد,

كولي شوريده سرم من؛ پرنده ام

زين گنه, اي روبهكان دغل! مرا

مرگ دهد توبه, كه گرگ درنده ام

 

باز فتادم بخراسان مرگبار

غمزده, خاموش, فرو خفته, خصمكام

دزدي و بيداد و ريا اندر آن حلال

حريت و موسقي و مي در آن حرام

 

سه

 پهلوي ديوار تركخورده اي كه نوز

مي گذرد بر تن او كاروان مور,

بر لب يك پلة چوبين نشسته ام,

با نگهي گمشده در خاطرات دور.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد