fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

سترون

سياهي از درون كاهدود پشت درياها

برآمد, با نگاهي حيله گر, با اشكي آويزان

بدنبالش سياهي هاي ديگر آمدند از راه,

بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان.

 

سياهي گفت:

ـ «اينك من, بهين فرزند درياها,

شما را, اي گروه تشنگان, سيراب خواهم كرد.

چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران,

پس از باران جهانرا غرقه در مهتاب خواهم كرد.

بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من,

ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوترا.

نبينم . . . واي! . . . اين شاخك چه بيجانست و پژمرده . . .»

سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا.

 

زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را,

نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد.

مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير,

نگه مي كرد غار تيره با خميازه جاويد.

 

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:

ـ «ديگر اين

همان ابرست كاندر پي هزاران روشني دارد»

ولي پير دروگر گفت با لبخندي افسرده:

ـ «فضا را تيره مي دارد, ولي هرگز نمي بارد.»

 

خروش رعد غوغا كرد, با فرياد غول آسا.

غريو از تشنگان برخاست:

ـ «بارانست . . . هي! . . . باران!

پس از هرگز . . . خدا را شكر . . . چندان بد نشد آخر . . .»

ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران.

 

به زير ناودان ها تشنگان, با چهره هاي مات,

فشرده بين كف ها كاسه هاي بي قراري را.

ـ «تحمل كن پدر . . . بايد تحمل كرد . . .»

ـ «مي دانم

تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را . . .»

 

 

ولي باران نيامد . . .

ـ «پس چرا باران نمي آيد؟»

ـ «نمي دانم, ولي اين ابر باراني ست, مي دانم.»

ـ «ببار اي ابر باراني! ببار اي ابر باراني!

شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم.»

 

ـ «شما را, اي گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد»

صداي رعد آمد باز, با فرياد غول آسا.

ولي باران نيامد . . .

ـ «پس چرا باران نمي آيد؟»

سرآمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا.

 

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:

ـ «آيا اين

همان ابرست كاندر پي هزاران روشني دارد؟»

وآن پير دروگر گفت با لبخند زهرآگين:

ـ «فضا را تيره مي دارد, ولي هرگز نمي بارد.»

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد