fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

فـرهـنـگـسـرا

بيا اي جان بيا اي جان بيا فرياد رس ما را

 بيا اي جان بيا اي جان بيا فرياد رس ما را چو ما را يک نفس باشد نباشي يک نفس ما را 
ز عشقت گر چه با درديم و در هجرانت اندر غم وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را
کم از يک دم زدن ما را اگر در ديده خواب آيد غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را 
لبت چون چشمه ي نوش است و ما اندر هوس مانده که بر وصل لبت يک روز باشد دسترس ما را 
به آب چشمه ي حيوان حياتي انوري را ده که اندر آتش عشقت بکشتي زين هوس ما را

 

اي کرده خجل بتان چين را

اي کـرده خـجـل بتان چين را بازار شـکـستـه حـور عيـن را
بـنـشـانـده پـياده ماه گردون بـرخـاستـه فـتـنه ي زمين را
مـگـذار مـرا به نـاز اگـر چنــد خـوب آيـد نـاز نـازنــــيـــــن را
مـنـمـاي هـمـه جفا گه مهر چـيـزي بـگـذار روز کـيــــن را
دلـداران بـيـش از ايـن نـدارند بـا درد قـريـن چو من قرين را
هــــم يــــــاد گــه گــه آخـــر خــــدمــتـگــاران اولــيـــن را
اي گمشده مه ز عکس رويت در کــوي تـو لـعبـتان چين را
ايـن از تــو مــرا بـديـع نـنـمود من روز همي شمردم اين را
سـيـري نـکـنـد مرا ز جـورت چونان که ز جود مجد دين را

 

 

گر باز دگر باره ببينم مگر او را

 

گـر بـاز دگـــر بـاره بـبـيـنـم مـگــــر او را دارم ز ســــر شـــادي فـــرق ســر او را
بـا مـن چـو سـخـن گـويـد جز تلخ نگويد تلخ از چه سبب گويد چندين شکر او را
سـوگـنـد خـورم من به خدا و به سر او کانـدر دو جـهـان دوست ندارم مگر او را
چـنـدان کـه رسـانـيـد بـلاها به سر من يـارب مـرسـان هيـچ بـلايي به سر او را
هر شب ز بر شام همي تا به سحرگه رخـسـاره کـنـم سـرخ ز خون جگر او را

                           

براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد