
فـرهـنـگـسـرا
بيا اي جان بيا اي جان بيا فرياد رس ما را
| بيا اي جان بيا اي جان بيا فرياد رس ما را | چو ما را يک نفس باشد نباشي يک نفس ما را |
| ز عشقت گر چه با درديم و در هجرانت اندر غم | وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را |
| کم از يک دم زدن ما را اگر در ديده خواب آيد | غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را |
| لبت چون چشمه ي نوش است و ما اندر هوس مانده | که بر وصل لبت يک روز باشد دسترس ما را |
| به آب چشمه ي حيوان حياتي انوري را ده | که اندر آتش عشقت بکشتي زين هوس ما را |
اي کرده خجل بتان چين را
| اي کـرده خـجـل بتان چين را | بازار شـکـستـه حـور عيـن را |
| بـنـشـانـده پـياده ماه گردون | بـرخـاستـه فـتـنه ي زمين را |
| مـگـذار مـرا به نـاز اگـر چنــد | خـوب آيـد نـاز نـازنــــيـــــن را |
| مـنـمـاي هـمـه جفا گه مهر | چـيـزي بـگـذار روز کـيــــن را |
| دلـداران بـيـش از ايـن نـدارند | بـا درد قـريـن چو من قرين را |
| هــــم يــــــاد گــه گــه آخـــر | خــــدمــتـگــاران اولــيـــن را |
| اي گمشده مه ز عکس رويت | در کــوي تـو لـعبـتان چين را |
| ايـن از تــو مــرا بـديـع نـنـمود | من روز همي شمردم اين را |
| سـيـري نـکـنـد مرا ز جـورت | چونان که ز جود مجد دين را |
گر باز دگر باره ببينم مگر او را
| گـر بـاز دگـــر بـاره بـبـيـنـم مـگــــر او را | دارم ز ســــر شـــادي فـــرق ســر او را |
| بـا مـن چـو سـخـن گـويـد جز تلخ نگويد | تلخ از چه سبب گويد چندين شکر او را |
| سـوگـنـد خـورم من به خدا و به سر او | کانـدر دو جـهـان دوست ندارم مگر او را |
| چـنـدان کـه رسـانـيـد بـلاها به سر من | يـارب مـرسـان هيـچ بـلايي به سر او را |
| هر شب ز بر شام همي تا به سحرگه | رخـسـاره کـنـم سـرخ ز خون جگر او را |
براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد