fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

فـرهـنـگـسـرا

مگر آرزوي ديدن مادر و دوستان و خويشان او را باز به دهلي آورد

رفته ز جای خود و پیوند خویش من ز پی شرم خداوند خویش
مانده به دهلی ز فراقم به رنج مادر من پیرزن سبحه سنج
سوخته‌ی داغ من خام کار روز و شب از دوری من بی‌قرار
باز نمودم به خداوند گار حال خود ونامه‌ی امیدوار
تا نهم اندر ره‌ی مقصود گام داد اجازت به رضای تمام
گرم روان کرد دو کشتی زر خرچ رهم زان کف دریا اثر
شکرکنان پای نهادم به راه تا زچنان بخشش مفلس پناه
گریه زده دست به دامان من شوق کشان کرد گریبان من
زاد همین بود به راه اندرم حامل خون کرد غم مادرم
بلکه چوتیر آمد اندر گریز قطع کنان راه چوپیکان تیز
راه چنین بودو کشش آن چنان یک مه کامل بکشیدم عنان
درمه ذیقعده رسیدم به شهر هم چو مه عید خوش وشاد بهر
چشم گشادم به رخ دوستان خنده زنان همچو گل بوستان
تشنه‌ی به سرچشمه‌ی حیوان رسید مرغ خزان دیده به بستان رسید
زنده شد از دیدن خویشان خویش مرده دل از حال پریشان خویش
بر قدم ما در آژرم ساز دیده نهادم به هزاران نیاز
چون نظر افگند به دیدار من مادر من خسته‌ی تیمار من
اشک فشانان ببرم در گرفت پرده ز روی شفقت بر گرفت
کرد وفا نذر پذیرفته را داد سکونی دل آشفته را

معراج

رفتن و باز آمدنش توأمان رفته و باز آمده در یک زمان
امت بیچاره نرفتش ز یاد چشم یقینش چو به رحمت فتاد
قطره چکانید به کام همه آب که خود خورد ازان زمزمه
چشمه چه گویند که دریا شده قطره‌ی او چشمه‌ی والا شده
آمد وآود براقی ز نور نیم شب آن پیک الهی ز دور
خیز و به دریای ابد جوی راه داد نویدش که از ین قعر چاه
کرده به میثاق شتاب از و ثاق برق صفت جست به پشت براق
یافت مکانی بحد لامکان جست برون جوهرش از کن فکان
زیر و زبر هیچ نماند از جهات از زبر و زیر برون برد ذات
کیف وکم از راه برون برد گرد منزلتی یافت منازل نورد
مرتبه‌ی بی خودی آراسته پرده‌ی خویشی زمیان خاسته
بی حجبش جلوه نمود آن جمال چون زمیان رفته حجاب خیال
و زخودی خویش فراموش کرد جام عنایت زصفا نوش کرد

در صفت موسم گرمای هند

رفت در آن خانه درون جا گرفت خانه چو خورشید به جوزا گرفت
محرق ازآتش خورشید تیر رفت در آن خانه‌ی تیر از مسیر
سوخت جهانی ز زمین تا سپهر باد ز جوزا شده آتش ز مهر
دیده نشد نقش شب الا به خواب بس که ستد روز جهان را زتاب
طالب شب گشت چراغی بدست صبح هم از تافتن شب برست
تابش او کرده جهان را به تاب تافته از گرمی خود آفتاب
روز چو شبهای زمستان دراز شب شده چون روز وی اندر گداز
بیش بقا تر شده بعد از زوال بیش بقا، روز بمانند سال
سایه گریزان به پناه درخت خلق کشان در پنه‌ی سایه رخت
سایه به دنباله‌ی مردم دوان جانب سایه شده مردم روان
گرم در انداخته خود را به چاه بس که شده سایه زگرمی سیاه
در پنه‌ی سایه‌ی خود جای خویش خواست کند خلق زگرمای خویش
سایه نماند از تن مردم به خاک لیک ز تاب فلک تا بناک
آتش گویند، بسوزد زبان ! گرم چنان گشت هوا در جهان
خوی شد ، از پوست برون آمده خون برگ مرد زبون آمده
ز ابله پر قبر چو نان تنور پای مسافر بره گرم دور
از پی یک شربت آب حیات چوب شد از غایت خشکی نبات
کاه شده ، بلکه شده کهربای سبزه‌ی در پاش ز مرد نمای
چون به سیاهی کشد از کشت خشک لاله سیه کشت زخشکی چو مشک
ماند ز خورشید در آتش درون سنگ که آتش ز وی اید برون

 

براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد