
فـرهـنـگـسـرا
| رفته ز جای خود و پیوند خویش | من ز پی شرم خداوند خویش |
| مانده به دهلی ز فراقم به رنج | مادر من پیرزن سبحه سنج |
| سوختهی داغ من خام کار | روز و شب از دوری من بیقرار |
| باز نمودم به خداوند گار | حال خود ونامهی امیدوار |
| تا نهم اندر رهی مقصود گام | داد اجازت به رضای تمام |
| گرم روان کرد دو کشتی زر | خرچ رهم زان کف دریا اثر |
| شکرکنان پای نهادم به راه | تا زچنان بخشش مفلس پناه |
| گریه زده دست به دامان من | شوق کشان کرد گریبان من |
| زاد همین بود به راه اندرم | حامل خون کرد غم مادرم |
| بلکه چوتیر آمد اندر گریز | قطع کنان راه چوپیکان تیز |
| راه چنین بودو کشش آن چنان | یک مه کامل بکشیدم عنان |
| درمه ذیقعده رسیدم به شهر | هم چو مه عید خوش وشاد بهر |
| چشم گشادم به رخ دوستان | خنده زنان همچو گل بوستان |
| تشنهی به سرچشمهی حیوان رسید | مرغ خزان دیده به بستان رسید |
| زنده شد از دیدن خویشان خویش | مرده دل از حال پریشان خویش |
| بر قدم ما در آژرم ساز | دیده نهادم به هزاران نیاز |
| چون نظر افگند به دیدار من | مادر من خستهی تیمار من |
| اشک فشانان ببرم در گرفت | پرده ز روی شفقت بر گرفت |
| کرد وفا نذر پذیرفته را | داد سکونی دل آشفته را |
| رفتن و باز آمدنش توأمان | رفته و باز آمده در یک زمان |
| امت بیچاره نرفتش ز یاد | چشم یقینش چو به رحمت فتاد |
| قطره چکانید به کام همه | آب که خود خورد ازان زمزمه |
| چشمه چه گویند که دریا شده | قطرهی او چشمهی والا شده |
| آمد وآود براقی ز نور | نیم شب آن پیک الهی ز دور |
| خیز و به دریای ابد جوی راه | داد نویدش که از ین قعر چاه |
| کرده به میثاق شتاب از و ثاق | برق صفت جست به پشت براق |
| یافت مکانی بحد لامکان | جست برون جوهرش از کن فکان |
| زیر و زبر هیچ نماند از جهات | از زبر و زیر برون برد ذات |
| کیف وکم از راه برون برد گرد | منزلتی یافت منازل نورد |
| مرتبهی بی خودی آراسته | پردهی خویشی زمیان خاسته |
| بی حجبش جلوه نمود آن جمال | چون زمیان رفته حجاب خیال |
| و زخودی خویش فراموش کرد | جام عنایت زصفا نوش کرد |
| رفت در آن خانه درون جا گرفت | خانه چو خورشید به جوزا گرفت |
| محرق ازآتش خورشید تیر | رفت در آن خانهی تیر از مسیر |
| سوخت جهانی ز زمین تا سپهر | باد ز جوزا شده آتش ز مهر |
| دیده نشد نقش شب الا به خواب | بس که ستد روز جهان را زتاب |
| طالب شب گشت چراغی بدست | صبح هم از تافتن شب برست |
| تابش او کرده جهان را به تاب | تافته از گرمی خود آفتاب |
| روز چو شبهای زمستان دراز | شب شده چون روز وی اندر گداز |
| بیش بقا تر شده بعد از زوال | بیش بقا، روز بمانند سال |
| سایه گریزان به پناه درخت | خلق کشان در پنهی سایه رخت |
| سایه به دنبالهی مردم دوان | جانب سایه شده مردم روان |
| گرم در انداخته خود را به چاه | بس که شده سایه زگرمی سیاه |
| در پنهی سایهی خود جای خویش | خواست کند خلق زگرمای خویش |
| سایه نماند از تن مردم به خاک | لیک ز تاب فلک تا بناک |
| آتش گویند، بسوزد زبان ! | گرم چنان گشت هوا در جهان |
| خوی شد ، از پوست برون آمده | خون برگ مرد زبون آمده |
| ز ابله پر قبر چو نان تنور | پای مسافر بره گرم دور |
| از پی یک شربت آب حیات | چوب شد از غایت خشکی نبات |
| کاه شده ، بلکه شده کهربای | سبزهی در پاش ز مرد نمای |
| چون به سیاهی کشد از کشت خشک | لاله سیه کشت زخشکی چو مشک |
| ماند ز خورشید در آتش درون | سنگ که آتش ز وی اید برون |
براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد