fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

خواجه عبدالله انصاري

خواجه عبدالله محمد انصاري از مشايخ بزرگ عرفان در قرن پنجم هجري است. وي در سال 396 هجري متولد شد. نسبتش اگر چه به ابو ايوب انصاري ميرسيد ولي در اثر توجه و علاقه اي که به تصوف ايراني داشت از عارفان سخن سراي فارسي زبان گرديد. و شيوه و لحني در زبان فارسي ايجاد کرد که آميخته از نثر و نظم دلنشين فارسي است، بهمين علت نثر فصيح و نظم مليح او در ادبيات فارسي مختص و ممتاز گرديده است. 

خواجه عبدالله انصاري از بزرگان حديث و از عارفان صاحب نظر و صاحب مکتب قرن پنجم هجري بشمار ميرود.  وي نزد دانشمندان و مشايخ نامي عرفان به ويژه شيخ ابوالحسن خرقاني شاگردي کرده و تا پـايـان عـمـر مـرشـد و مـراد خود (425 هجري) در خرقان کومش در نزديکي بسطام (جزو شهرستان شاهرود حاليه در استان سمنان) به کسب علوم و درک فيض از آن عارف بزرگوار مشغول بوده است، و بعد از آن جانشين شيخ گرديده است.

بطوريکه نوشته اند خواجه عبدالله انصاري حافظه اي شگفت داشته و اقوال و اشعار زيادي را ميدانسته است.  از معاصران معروف او از لحاظ سياسي و اجتماعي آلب ارسلان سلجوقي و خواجه نظام الملک طوسي و از نظر عرفا شيخ ابوسعيد ابوالخير را بايد نام برد.

کتابهايي به فارسي بنام ذادالعارفين، کتاب اسرار، از وي بجاي مانده و رساله هايي بنام: رساله دل و جان، کنزالسالکين، رساله ارادت، قلندر، هفت حصار، محبت نامه، مقولات و الهي نامه از او در دست است. معروفترين گفته هاي خواجه عبدالله انصاري، مناجات اوست که تا زمان او در زبان فارسي بدين سبک ساده و مؤثر و شيرين و دلنشين سابقه نداشته و آن در ضمن رساله هاي ياد شده در بالا و در موردهاي ديگر نقل شده و نمونه اي از نثر مسجع و شيوه اي فارسي قرن پنجم هجري است.

اکنون چند نمونه از کلام خواجه (رساله مقولات) که داراي تأثير و سوز و شور مخصوصي است و پندهاي لطيف معنوي در بر دارد در اينجا نقل ميشود:

بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آرد.

بندهً آن معصيتم که مرا به عذر آرد.

از او خواه که دارد و ميخواهد که از او بخواهي.

از او مخواه که ندارد و ميکاهد اگر بخواهي.

پنج چيز نشانه سختي است، بي شکري در وقت نعمت، بي صبري در وقت محنت، بي رضائي در وقت قسمت، کاهلي در وقت خدمت، و بي حرمتي در وقت صحبت.

حيات ماهي در آب است و حيات بچه از شير.

شريعت را استاد بايد و طريقت را پير، زاهد مزدور به بهشت مينازد و عارف به دوست.

******************

چند جمله از مناجات شيخ(خواجه) عبدالله انصاري:

الهي، عبدالله را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شيطاني، از هواجس جسماني و از غرور ناداني.

الهي، اگر بهشت چون چشم و چراغ است، بي ديدار تو درد و داغ است.

الهي، اگر مرا در دوزخ کني، دعوي دار نيستم، و اگر در بهشت کني، بي جمال تو خريدار نيستم.

ديدار خواجه عبدالله انصاري با شيخ ابوالحسن خرقاني

داستان ديدار خواجه عبدالله انصاري "پير هرات" با خرقاني هم از آغاز با نوعي جذبه و شوق همراه بوده است. خواجه عبدالله انصاري در سال 424 هجري براي بار دوم به عزم سفر حج از هرات بيرون رفت. از قضا اين سال نيز قافله را بار نبود. پير هرات در بازگشت از ري بسوي خراسان به ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رسيد. تأثير ديدار شيخ خرقان در خواجه عبدالله به اندازه اي بود که وقتي دوباره به نيشابور و به خانقاه ابن باکويه رسيد، ابن باکويه(باباکوهي شيرازي) از شيخ ابوالفرج که از دوستان عبدالله بود؛ خواست تا آنچه را که وي به هنگام عزيمت عبدالله از نيشابور به سوي ري، با آنان گفته بود، در حضور او باز گويد.  شيخ ابوالفرج سخنان ابن باکويه را که در حقيقت منع عبدالله از سفر و سياحت، و نشستن و از "او" با ديگران گفتن بود، تکرار کرد.  خواجه عبدالله در جواب سخن او با توجه به آنکه قصد اصلي او سفر زيارت قبله بود، گفت: "ليکن خرقاني را مي بايست ديد، يعني سفر من براي آن بود".

خرقاني چنانکه از گفتار پير هرات در طبقات و منابع ديگر بر مي آيد، شخصي آمي بود که "الحمد" را "الهمد" ميخواند. اين شيخ آمي که شيخ ابوالعباس قصاب آملي درباره وي گفته بود " اين بازارک ما با خرقاني افتد".  چه داشت که شيخ الاسلام را يکباره دگرگون کرد تا آنجا که خود را خرقاني و خرقاني را خود يافت.  اطلاعات مقامات و نفحات درباره خرقاني و پير هرات نيز همان مجموع اطلاعاتي است که در طبقات الصوفيه آمده است. جز يکي دو مورد که در واقع مکمل آن اطلاعات است. 

نخست آنکه خرقاني در ميان سخن از عبدالله خواست تا با وي مناظره کند؛ و ديگر اينکه خود را جاهل(عامي) و عبدالله را عالم خواند.  شيخ الاسلام جوان در برابر اين پير که هر چه در دل جوان ميگذشت آنرا جواب ميگفت، چه مناظره اي ميتوانست بکند؟  خواجه عبدالله ميگويد با وي گفتم: اي شيخ سؤالي دارم. گفت بپرس(اي من ماشو که تو) از وي پنج سؤال کردم؛ سه به زبان و دو به دل، همه را جواب گفت. و در تمام اين احوال دستهاي عبدالله را در ميان دو دست خويش گرفته بود.  اين تعـظيم و کرامت که با عبدالله ميرفت، مريدان خرقاني را به شگفتي وا ميداشت، زيرا تا آن وقت نديده بودند که پير کسي را چنان تعظيم کند و ينکو دارد. عبدالله جواب مريدان را با جمله کوتاه "زيرا که مرا به وي فرستادند" داد.

خواجه عبدالله تا اين سال که بديدار خرقاني رسيد، پيران فراوان ديده بود و سخنان فراوان شنيده بود، ولي در يک ساعت که با خرقاني بود، (از نماز پيشين تا نماز ديگر) آن همه سخنان که شنيده بود و آن همه پيران که ديده بود، همه او را تمام شد.  آيا اين ديدار و آن تأکيد بر جهل و علم خود گوياي واقعيتي ديگر (اشراق) و گشودن دريچه اي به جهاني ديگر، جهان علم حقيقي، براي شيخ الاسلام جوان نبود؟ اين سخن پير هرات که گفت: "مشايخ من در حديث و علم شرع بسيارند، اما پير من در اين کار يعني در تصوف و حقيقت شيخ ابوالحسن خرقاني است" به گونه اي ديگر همين معني را تأييد ميکند.