fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

ناشناس

بر پرده هاي درهم اميال سركشم

نقش عجيب چهره يك ناشناس بود

نقشي ز چهره ئي كه چو مي جستمش بشوق

پيوسته مي رميد و بمن رخ نمي نمود

 

يكشب نگاه خسته مردي بروي من

لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند

تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه

قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند

 

نوميد و خسته بودم از آن جستجوي خويش

با ناز خنده كردم و گفتم بيا, بيا

راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش

ناليد عقل و گفت كجا مي روي كجا

 

راهي دراز بود و دريغا ميان راه

آن مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست

چون ديدگان خسته من خيره شد بر او

ديدم كه مي شتابد و زنجيريش به پاست

 

زنجيريش بپاست, چرا اي خداي من

دستي بكشتزار دلم تخم درد ريخت

اشگي دويد و زمزمه كردم ميان اشگ

زنجيرش بپاست كه نتوانمش گسيخت

 

شب بود و آن نگاه پر از درد مي زدود

از ديدگان خسته من نقش خواب را

لب بر لبش نهادم و ناليدم از غرور

كاي مرد ناشناس بنوش اين شراب را

 

آري بنوش و هيچ مگو كاندر اين ميان

در دل ز شور عشق تو سوزنده آذريست

ره بسته در قفاي من اما دريغ و درد

پاي تو نيز بسته زنجير ديگريست

 

لغزيد گرد پيكر من بازوان او

آشفته شد بشانه او گيسوان من

شب تيره بود و در طلب بوسه مي نشست

هر لحظه كام تشنه او بر لبان من

 

ناگه نگاه كردم و ديدم به پرده ها

آن نقش ناشناس دگر ناشناس نيست

افشردمش بسينه و گفتم بخود كه واي

دانستم اي خداي من آن ناشناس كيست

يك آشنا كه بسته زنجير ديگريست

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد