fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

فـرهـنـگـسـرا

ماييم و سرکويي، پر فتنه ي ناپيدا
 

مـایـیـم و سـرکـویـی، پـر فـتـنـه‌ی نـاپـیــدا

آســـوده درو والا، آهــسـتـه درو شــیــدا

در وی سر سرجـویان گـردان شده از گردن

در وی دل جـانـبـازان تـنـها شـده از تـنـها

بر لالـه‌ی بستـانش مجنون شده صد لیلی

بر ماه شبـستانش وامـق شده صد عذرا

خـوانیست درین خانه، گسترده به خون دل

لـوزیـنـه‌ی او وحـشت، پـالوده‌ی او سودا

بـا نـقـد خــــــریـدارش آیـنـده خـه از رفـتــه

بـا نـسـیـه‌ی بـازارش امـروز پـس از فـردا

گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟

زیـن چـند و چـرا بگـذر، تا فرد شوی یکتا

رسـوایـی فـرق خود در فـوطـه‌ی زرق خود

کم‌پوش، که خواهد شد پوشیده‌ی ما رسوا

گر زانکـه ندانستی، برخیـز و طلب می‌کن

ور زانـکه بـدانستی، ایـن راز مـکن پـیـدا

ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش

زیـرا که پس از شورش گـوهر نـدهد دریا

 

درد سری ميدهيم باد صبا را


درد ســری مـی‌دهـیـم بــاد صـبــا را تـا بـرسـانـد به دوسـت قـصـه‌ی ما را
بـرسـر کـویـش گـذر کـنـد بـه تـانــی بـا لـب لـعـلش سخـن کـند بـه مـدارا
پـیـرهـن مـا قـبـا کـنـد بـه نـسیـمش بـرکـنــد از مـا دگــــر بـه مـژده قـبـا را
مرهم این ریش کرد نیست، که عمری سـیـنـه سـپــــر بـوده‌ایـم زخـم بـلا را
دنـیی و دیـن کـرده‌ایم در سـر کارش گـردن و سـر مـی‌نـهـیـم تـیـغ و قفا را
ای بـت نـامـهـربـان، بـیـا و بـیــامــوز از سـخـن مـن حـدیـث مـهـر و وفـا را
پـای چـنیـن سـرزنشت‌ها چـو نداری دسـت مـزن عـاشـقـان بی سرو پارا
عـیـب زبـونـی نه لایـقست،گر از خود دفــع نــدانـسـت کــرد تــیـغ قـضـا را
اوحـدی، از مـن بـدار دسـت مـلامــت من چه کنم؟ کـین ارادتست خدا را

 

گر وصل آن نگار ميسر شود مرا


گـر وصـل آن نـگـار مـیـسـر شــود مـــــــرا از عمر باک نیست، که در سر شود مرا
تـسـخـیـر روی او بـه دعـا مـی‌کـنـد دلـــم تـا آفـتـاب و مـاه مـسـخـر شـود مـــــرا
روزی کـه کـاسـه‌ی سـرم از خـاک پر کنند از بـوی او دمـاغ مـعـطـر شـود مــــــــرا
آن نـور هـر دو دیده اگـر مـی‌دهـد رضـــــــا بـگـذار تا دو دیده بـه خـون تـر شود مرا
هـر سـاعـتـم چـنـان کـنـد از غـصـه پایمال کـز دست او فغان به فـلک بر شود مرا
مـشـکـل شکـفـتـه گرددم از وصـل او گلی لیکن چه خارهـا که به دل در شود مرا!
این درد سینه سوز، که در جان اوحدیست از تن شگفت نیست که لاغر شود مرا

 

براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد