
فـرهـنـگـسـرا
ماييم
و سرکويي، پر فتنه ي ناپيدا
|
مـایـیـم و سـرکـویـی، پـر فـتـنـهی نـاپـیــدا |
آســـوده درو والا، آهــسـتـه درو شــیــدا |
|
در وی سر سرجـویان گـردان شده از گردن |
در وی دل جـانـبـازان تـنـها شـده از تـنـها |
|
بر لالـهی بستـانش مجنون شده صد لیلی |
بر ماه شبـستانش وامـق شده صد عذرا |
|
خـوانیست درین خانه، گسترده به خون دل |
لـوزیـنـهی او وحـشت، پـالودهی او سودا |
|
بـا نـقـد خــــــریـدارش آیـنـده خـه از رفـتــه |
بـا نـسـیـهی بـازارش امـروز پـس از فـردا |
|
گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟ |
زیـن چـند و چـرا بگـذر، تا فرد شوی یکتا |
|
رسـوایـی فـرق خود در فـوطـهی زرق خود |
کمپوش، که خواهد شد پوشیدهی ما رسوا |
|
گر زانکـه ندانستی، برخیـز و طلب میکن |
ور زانـکه بـدانستی، ایـن راز مـکن پـیـدا |
|
ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش |
زیـرا که پس از شورش گـوهر نـدهد دریا |
درد سری ميدهيم باد صبا را
| درد ســری مـیدهـیـم بــاد صـبــا را | تـا بـرسـانـد به دوسـت قـصـهی ما را |
| بـرسـر کـویـش گـذر کـنـد بـه تـانــی | بـا لـب لـعـلش سخـن کـند بـه مـدارا |
| پـیـرهـن مـا قـبـا کـنـد بـه نـسیـمش | بـرکـنــد از مـا دگــــر بـه مـژده قـبـا را |
| مرهم این ریش کرد نیست، که عمری | سـیـنـه سـپــــر بـودهایـم زخـم بـلا را |
| دنـیی و دیـن کـردهایم در سـر کارش | گـردن و سـر مـینـهـیـم تـیـغ و قفا را |
| ای بـت نـامـهـربـان، بـیـا و بـیــامــوز | از سـخـن مـن حـدیـث مـهـر و وفـا را |
| پـای چـنیـن سـرزنشتها چـو نداری | دسـت مـزن عـاشـقـان بی سرو پارا |
| عـیـب زبـونـی نه لایـقست،گر از خود | دفــع نــدانـسـت کــرد تــیـغ قـضـا را |
| اوحـدی، از مـن بـدار دسـت مـلامــت | من چه کنم؟ کـین ارادتست خدا را |
گر وصل آن نگار ميسر شود مرا
| گـر وصـل آن نـگـار مـیـسـر شــود مـــــــرا | از عمر باک نیست، که در سر شود مرا |
| تـسـخـیـر روی او بـه دعـا مـیکـنـد دلـــم | تـا آفـتـاب و مـاه مـسـخـر شـود مـــــرا |
| روزی کـه کـاسـهی سـرم از خـاک پر کنند | از بـوی او دمـاغ مـعـطـر شـود مــــــــرا |
| آن نـور هـر دو دیده اگـر مـیدهـد رضـــــــا | بـگـذار تا دو دیده بـه خـون تـر شود مرا |
| هـر سـاعـتـم چـنـان کـنـد از غـصـه پایمال | کـز دست او فغان به فـلک بر شود مرا |
| مـشـکـل شکـفـتـه گرددم از وصـل او گلی | لیکن چه خارهـا که به دل در شود مرا! |
| این درد سینه سوز، که در جان اوحدیست | از تن شگفت نیست که لاغر شود مرا |
براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد