فـرهـنـگـسـرا
| حالا چـرا | |
| بي وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا | آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا |
| سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا | نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي |
| من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا | عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست |
| ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا | نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم |
| اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا | وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار |
| اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا | شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود |
| اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا | اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت |
| در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا | آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند |
| خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا | در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين |
| اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا | شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر |
براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد