فـرهـنـگـسـرا

مناجات
کـه به مـا سـوا فـکـندي هـمـه سـايـهً هـما را عـلي اي هـماي رحـمت تـو چـه آيـتي، خـدا را
 بـه عـلـي شـنـاخـتـم مـن به خـدا قـسم خـدا را دل اگـر خـداشـنـاسي هـمـه در رخ عـلي بـيـن
چـو عـلي گـرفـتـه بـاشـد سـرچـشـمـهً بـقـا را بـه خـدا کـه در دو عـالـم اثـر از فـنـا نـمــانـد 
بـه شـرار قـهـر سـوزد هـمـه جان ما سـوا را مگـراي صحاب رحمت تو بباري ار نه دوزخ 
کـه نـگـيـن پـادشـاهـي دهــد از کــرم گـدا را بـرو اي گـداي مـسـکـيـن در خـانه عـلي زن
چو اسيـر توسـت اکنون به اسـيـر کـن مـدارا بجـز از علي که گويد به پـسر که قـاتـل من 
  کـه عـلـم کـنـد بـه عـالــم شـهــداي کــربـلا را بـه جـز از عـلي که آرد پسري ابوالعـجايب
 چـو عـلي که مي تـواند که به سـر بـرد وفا را چو به دوست عهـد بـندد ز مـيـان پـاکـبازان
 مـتـحـيـرم چـه نــامـم شـــه مــلـک لافـتـي را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
کـه ز کـوي او غـبـاري بـه مـن آر، تـوتـيـا را به دو چشم خونـفشانم هـله اي نسيم رحمت
چـه پـيـامـهـا سـپـردم هـمه سـوز دل صـبـا را به امـيـد آنکـه شايـد بـرسد به خاک پـايـت 
کـه ز جـــان مـا بـگـردان ره آفـت قــضـــا را چو تويي قضاي گردان، به دعاي مستمندان
کـه لـسـان غـيـب خـوشـتـر بـنوازد اين نوا را چه زنم چو ناي هـر دم ز نواي شوق او دم
بـــه پــيــام آشــنـايـــي بـــنــوازد آشـــنـــا را هـمه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي 
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهـريارا ز نـواي مرغ ياحـق بـشـنو کـه در دل شب 
 

براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد