فـرهـنـگـسـرا
|
چند دوبيتي |
|
به صحـرا بنگرم صحـرا تو بينم به دريــا بنگرم دريــا تو بينم بهرجا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بينم |
|
ز دست ديده و دل ، هر دو فرياد كه هر چه ديده بيند دل كند ياد بسازم خنجري نيشش ز پولـاد زنــم بر ديــده تــا دل گـــردد آزاد |
|
مـكن كاري كه بر پــا سنگت آيـد جهان با اين فراخي تنگت آيد
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند تو را از نامه خواندن ننگت آيد |
|
مـــن آن آزرده ء بـيخــانـمـانــم من آن محنت نصيب ِسخت جانم من آن سرگشته خارم در بيابان كـه هــر بــادي وزد پيـشش دوانم |
|
يـكي بـرزيـگري نـالـان در ايـن دشت به چشم خونفشان آلـاله ميكشت همي كشت و همي گفت اي دريغا كه بايد كِشتن و هِشتن در اين دشت |
|
خـداونـدا به فــرياد دلــم رس كس بيكس تويي من مانده بيكس
همه گويند طاهر كس نداره خـــدا يـــار مـنـه چـه
حـاجــت كـس |
|
دلـي ديـرم خـريـدار محبت كـزو گـرمست بـازار محبت لباسي بافتم بر قامت دل ز پــود مـحنت و تـار محبت |
|
واي آن روزي كه قاضيمان خدا بي بـه مـيــزان و صــراطـم مــاجـرا بـي به نـوبـت ميرونـد پــيـر و جـوانـان واي آن ساعت كه نوبت زان ما بي |
|
دلـا غافل ز سبحاني چه حاصل مطيع نفس و شيطاني چه حاصل بـود قــدر تــو افــزون از مـلــائــك تـو قــدر خود نميداني چه حـاصل |
براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد