fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

افسانه

بخش دوم

افسانه: «آمده تا به دست آورد باز،

عاشق! آنرا كه بر جا نهاده است.

ليك چه سود، كاندر بيابان

هول را باز دندان گشاده است.

بايد اين جام گردد شكسته.

به كه ـ اي نقشبند فسونكار! ـ

نقش ديگر برآري كه شايد،

اندر اين پرده، در نقشبندي

بيش ازين نزغمت غم فزايد.

جلوه گيرد سپيد، از سياهي.

آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش

بود روزي بدانگونه كامروز.

نكته اينست، درياب فرصت،

گنج در خانه، دل رنج اندوز

از چه؟ ـ آيا چمن دلربا نيست؟

آن زماني كه امرود وحشي

سايه افكنده آرام بر سنگ،

كاكلي ها در آن جنگل دور

مي سرايند با هم هم آهنگ

كه يكي زان ميان است خوانا.

شكوه ها را بنه، خيز و بنگر

كه چگونه زمستان سرآمد.

جنگل و كوه در رستخيز است،

عالم از تيره رويي درآمد

چهره بگشاد و چون برق خنديد.

توده ي برف از هم شكافيد

قله ي كوه شد يكسر ابلق.

مرد چوپان درآمد ز دخمه

خنده زد شادمان و موفق

كه دگر وقت سبزه چراني است.

عاشقا! خيز كامد بهاران

چشمه ي كوچك از كوه جوشيد،

گل به صحرا درآمد چو آتش،

رود تيره چو طوفان خروشيد،

دشت از گل شده هفت رنگه.

آن پرنده پي لانه سازي

بر سر شاخه ها مي سرايد،

خار و خاشاك دارد به منقار،

شاخه ي سبز هر لحظه زايد

بچگاني همه خرد و زيبا.»

عاشق: «در «سريها» به راه «ورازون»

گرگ، دزديده سر مي نمايد.»

افسانه: «عاشق! اينها چه حرفي است؟ اكنون

گرگ ـ كاو ديري آنجا نپايد ـ

از بهار است آنگونه رقصان.

آفتاب طلايي بتابيد

بر سر ژاله ي صبحگاهي.

ژاله ها دانه دانه درخشند

همچو الماس و در آب ماهي

بر سر موج ها زد معلق.

تو هم ـ اي بينوا! ـ شاد بخرام

كه زهر سو نشاط بهار است،

كه به هر جا زمانه به رقص است،

تا به كي ديده ات اشكبار است؟

بوسه اي زن، كه دوران رونده است.

دور گردون گذشته ز خاطر.

روي دامان اين كوه، بنگر

بره هاي سفيد و سيه را،

نغمه ي زنگ ها را، كه يكسر

چون دل عاشق، آواز خوان اند.

بر سر سبزه ي «بيشل» اينك

نازنيني است خندان نشسته،

از همه رنگ، گل هاي كوچك

گرد آودره و دسته بسته

تا كند هديه ي عشقبازان.

همتي كن كه دزديده، او را

هر دمي گانب تو نگاهي است

عاشقا! گر سيه دوست داري،

اينك او را دو چشم سياهي است

كه ز غوغاي دل غصه گوي است.»

عاشق: «رو، فسانه! كه اينها فريب است.

دل ز وصل و خوشي بي نصيب است.

ديدن و سوزش و شادماني

چه خيالي و وهمي عجيب است!

بي خبر شاد و بينا فسرده است!

خنده اي ناشكفت از گل من،

كه ز باران زهري نشد تر.

من به بازار كالا فروشان

داده ام هر چه را، در برابر

شادي روز گمگشته اي را. . .

اي دريغا! دريغا! دريغا!

كه همه فصل ها هست تيره،

از گذشته چو ياد آورم من،

چشم بيند، ولي خيره خيره،

پر ز حيراني و ناگواري.

ناشناسي دلم برد و گم شد،

من پي دل كنون بي قرارم.

ليكن از مستي باده ي دوش،

مي روم سرگران و خمارم.

جرعه اي بايدم، تا رهم من.»

افسانه: «كه ز نو قطره اي چند ريزي؟

بينوا عاشقا!».

عاشق: «گر نريزم

دل چگونه تواند رهيدن؟

چون توانم كه دلشاد خيزم

بنگرم بر بساط بهاران.»

افسانه: «حاليا تو بيا و رها كن

اول و آخر زندگاني.

وز گذشته مياور دگر ياد

كه بدين ها نيرزد جهاني

كه زبون دل خود شوي تو.»

عاشق: «ليك افسوس! چون مارم اين درد

مي گزد بند هر بند جان را.

پيچم از درد بر خود چو ماران،

تنگ كرده به تن استخوان را.

چون فريبم در اين حال كان هست؟

قلب من نامه ي آسمان هاست.

مدفن آرزوها و جان هاست.

ظاهرش خنده هاي زمانه،

باطن آن سرشك نهان هاست.

چون رها دارمش؟ چون گريزم؟

همرها! باز آمد سياهي،

مي برندم به خواهي نخواهي.

مي درخشد ستاره بدانسان

كه يكي شعله رو در تباهي.

مي كشد باد، محكم غريوي.

زير آن تپه ها كه نهان است،

حاليا رو به آواز خوان است.

كوه و جنگل بدان ماند اينجا،

كه نمايشگه روبهان است.

هر پرنده به يك شاخه در خواب.»

افسانه: «هر پرنده به كنجي فسرده،

شب دل عاشقي مست مست خورده.» . . .

عاشق: «خسته اين خاكدان، اي فسانه!

چشم ها بسته، خوابش ببرده.

با خيال دگر رفته از هوش . . .

بگذر از من، رها كن دلم را

كه بسي خواب آشفته ديده است.

عاشق و عشق و معشوق و عالم،

آنچه ديده، همه خفته ديده است،

عاشقم، خفته ام، غافلم من!

گل، به جامه درون پر زناز است.

بلبل شيفته، چاره ساز است.

رخ نتابيده، ناكام پژمرد.

بازگو! اين چه غوغا، چه راز است؟

يك دم و اين همه كشمكش ها!

واگذار اي فسانه! كه پرسم

زين ستاره هزاران حكايت

كه: چگونه شكفت آن گل سرخ؟

چه شد؟ اكنون چه دارد شكايت؟

وز دم بادها، چون بپژمرد؟

آنچه من ديده ام خواب بوده،

نقش يا بر رخ آب بوده.

عشق، هذيان بيماري اي بود،

يا خمار ميي ناب بوده.

همرها! اين چه هنگامه اي بود؟

بر سر ساحل خلوتي، ما

مي دويديم و خوشحال بوديم.

با نفس هاي صبحي طربناك

نغمه هاي طرب مي سروديم.

نه غم روزگار جدايي.

كوچ مي كرد با ما قبيله.

ما، شماله به كف، در بر هم.

كوه ها، پهلوانان خودسر،

سر برافراشته روي درهم.

گله ي ما، همه رفته از پيش.

تا دم صبح مي سوخت آتش.

باد، فرسوده مي رفت و مي خواند.

مثل اينكه، در آن دره ي تنگ،

عده اي رفته، يك عده مي ماند

زير ديوار از سرو شمشماد.

آه، افسانه! در من بهشتي است

همچو ويرانه اي در بر من:

آبش از چشمه ي چشم نمناك،

خاكش، از مشت خاكستر من،

تا نبيني به صورت خموشم.

من بسي ديده ام صبح روشن،

گل به لبخند و جنگل سترده.

بس شبان اندر او ماه غمگين،

كاروان را جرس ها فسرده،

پاي من خسته، اندر بيابان.

ديده ام روي بيمارناكان

با چراغي كه خاموش مي شد،

چون يكي داغ دل ديده محراب

ناله اي را نهان گوش مي شد.

شكل ديوار، سنگين و خاموش.

در هم افتاد دندانه ي كوه.

سيل برداشت ناگاه فرياد.

فاخته كرد گم آشيانه

ماند توكا به ويرانه آباد،

رفته از يادش انديشه ي جفت . . .

كه تواند مرا دوست دارد

وندر آن بهره ي خود نجويد؟

هر كس از بهر خود در تكاپوست،

كس نچيند گلي كه نبويد.

عشق بي حظ و حاصل، خيالي ست!

آنكه پشمينه پوشيد ديري،

نغمه ها زد همه جاودانه؛

عاشق زندگاني خود بود

بي خبر، در لباس فسانه

خويشتن را فريبي همي داد.

خنده زد عقل زيرك بر اين حرف

كز پي اين جهان هم جهاني ست.

آدمي، زاده ي خاك ناچيز،

بسته ي عشق هاي نهاني ست،

عشوه ي زندگاني است اين حرف.

بار رنجي بسربار صد رنج،

ـ خواهي ار نكته اي بشنوي راست ـ

محو شد چشم رنجور زاري،

ماند از او زباني كه گوياست

تا دهد شرح عشق دگرسان.

حافظا! اين چه كيد و دروغيست

كز زبان مي و جام و ساقي ست؟

نالي ار تا ابد، باورم نيست

كه بر آن عشق بازي كه باقي ست.

من بر آن عاشقم كه رونده است!

در شگفتم! من و تو كه هستيم؟

وز كدامين خم كهنه مستيم؟

اي بسا قيدها كه شكستيم،

باز از قيد وهمي نرستيم،

بي خبر خنده زن، بيهده نال.

اي فسانه! رها كن در اشكم

كاتشي شعل زد جان من سوخت.

گريه را اختياري نمانده ست،

من چه سازم؟ جز اينم نياموخت

هرزه گردي دل، نغمه ي روح.»

افسانه: «عاشق! اينها سخن هاي تو بود؟

حرف بسيارها مي توان زد!

مي توان چون يكي تكه ي دود

نقش ترديد در آسمان زد،

مي توان چون شبي ماند خاموش.

مي توان چون غلامان، به طاعت

شنوا بود و فرمانبر، اما

عشق هر لحظه پرواز جويد،

عقل هر روز بيند معما،

و آدميزاده در اين كشاكش.

ليك اين نكته هست و نه جز اين:

ما شريك هميم اندر اين كار.

صد اگر نقش از دل برآيد،

 

سايه آن گونه افتاد به ديوار

كه ببينند و جويند مردم.

خيز اينك در اين ره، كه ما را

خبر از رفتگان نيست در دست.

شادي آورده، با هم توانيم

نقش ديگر بر اين داستان بست.

(زشت و زيبا، نشاني كه از ماست.)

تو مرا خواهي و من ترا نيز،

اين چه كبر و چه شوخي، چه نازي ست؟

به دو پا راني، از دست خواني،

با من آيا ترا قصد بازي است؟

تو مرا سر به سر مي گذاري؟

اي گل نوشكفته! اگر چند

زود گشتي زبون و فسرده،

از وفور جواني چنيني

هر چه كان زنده تر، زود مرده.

با چنين زنده من كار دارم.

مي زدم من در اين كهنه گيتي

بر دل زندگان دايما دست.

در از اين باغ اكنون گشادند

كه در از خار زاران بسي بست.

شد بهار تو با تو پديدار.

نو گل من؟ گلي، گر چه پنهان

در بن شاخه ي خارزاري.

عاشق تو، ترا باز يابد

سازد از عشق تو بيقراري؛

هر پرنده، ترا آشنا نيست.

بلبل بينوا زي تو آيد.

عاشق مبتلا زي تو آيد.

طينت تو همه ماجرايي ست،

طالب ماجرا زي تو آيد.

تو، تسلي ده عاشقاني!»

عاشق: «اي فسانه! مرا آرزو نيست

كه بچينندم و دوست دارند . . .

زاده ي كوهم، آورده ي ابر،

به كه بر سبزه ام واگذارند

با بهاري كه هستم در آغوش.

كس نخواهم زند بر دلم دست،

كه دلم آشيان دلي هست.

زاشيانم اگر حاصلي نيست،

من برآنم كز آن حاصلي هست،

به فريب و خيالي منم خوش.»

افسانه: «عاشق! از هر فريبنده كان هست،

يك فريب دلاويزتر، من!

كهنه خواهد شدن آنچه خيزد،

يك دروغ كهن خيزتر، من!

رانده ي عاقلان، خوانده ي تو،

كرده در خلوت كوه منزل.»

عاشق: «همچو من.»

افسانه: «چون تو از درد خاموش.

بگذرانم ز چشم آنچه بينم.»

عاشق: «تا نيابي دلي را همه خوش.»

افسانه: «دردش افتاده اندر رگ و پوست . . .

عاشقا! با همه اين سخن ها

به محك آمدت تكه ي زر.

چه خوشي؟ چه زباني، چه مقصود؟

گردد اين شاخه يك روز بي بر

ليك سيراب از اين جوي اكنون.

يك حقيقت فقط هست بر جا:

آنچنانيكه بايست، بودن!ّ

يك فريب است ره جسته هر جا:

ـ چشم ها بسته، بايست بودن!

ما چنانيم ليكن، كه هستيم.»

عاشق: «آه افسانه! حرفي ست اين راست.

گر فريبي زما خاست، مائيم.

روزگاري اگر فرصتي ماند

بيش از اين با هم اندر صفائيم،

همدل و همزبان و هم آهنگ.

تو دروغي، دروغي دلاويز

تو غمي، يك غم سخت زيبا.

بي بها مانده عشق و دل من،

مي سپارم به تو، عشق و دل را

كه تو خود را به من واگذاري.

اي دروغ! اي غم! اي نيك و بد، تو!

چه كست گفت از جاي بر خيز؟

چه كست گفت زين ره به يكسو،

همچو گل بر سر شاخه آويز،

همچو مهتاب در صحنه ي باغ.

اي دل عاشقان! اي فسانه!

اي زده نقش ها بر زمانه!

اي كه از چنگ خود باز كردي

نغمه هاي همه جاودانه،

بوسه، بوسه، لب عاشقان را.

در پس ابرهايم نهان دار،

تا صداي مرا جز فرشته

نشنوند ايچ در آسمان ها،

كس نخواند زمن اين نوشته

جز به دل عاشق بيقراري.

اشك من ريز بر گونه ي او.

ناله ام در دل وي بپا كن.

روح گمنامم آنجا فرود آر

كه برآيد از آنجاي شيون،

آتش آشفته خيزد ز دل ها.

هان! به پيش آي ازين دره ي تنگ

كه بهين خوابگاه شبان هاست،

كه كسي را نه راهي بر آن است،

تا در اينجا كه هر چيز تنهاست

بسرائيم دلتنگ با هم . . .»

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد