fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

عمو رجب

يك روز عمو رجب، بزرگ انگاس،

بر شد به اميدي ز درخت گيلاس.

چون از سر شاخه روي ديوار رسيد

همسايه ي خود عمو سليمان را ديد.

در خنده شدند هر دو از اين ديدار

بر سايه نشستند فراز ديوار.

اين گفت كه: من بهترم. آن گفت: كه من.

دادند در اين مبحث خود داد سخن.

بس بحث كه كردند ز هم آزردند

دعوي بر قاضي ولايت بردند.

قاضي به فراست نگهي كرد و شناخت

پس از ره تمهيد بديشان پرداخت:

پرسيد: نخست كيست بتواند

يكدم دهني كانه خر خواند؟

هر دو به صدا در آمدند و عرعر

ـ غافل كه چگونه كردشان قاضي خر ـ

«صدقت بها»، گفت بديشان قاضي،

باشيد رفيق و هر دو از هم راضي.

از مبحث ين مسابقه در گذريد

شاهد هستم كه هر دوتان مثل خريد.

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد