
عمو رجب
يك روز عمو رجب، بزرگ انگاس،
بر شد به اميدي ز درخت گيلاس.
چون از سر شاخه روي ديوار رسيد
همسايه ي خود عمو سليمان را ديد.
در خنده شدند هر دو از اين ديدار
بر سايه نشستند فراز ديوار.
اين گفت كه: من بهترم. آن گفت: كه من.
دادند در اين مبحث خود داد سخن.
بس بحث كه كردند ز هم آزردند
دعوي بر قاضي ولايت بردند.
قاضي به فراست نگهي كرد و شناخت
پس از ره تمهيد بديشان پرداخت:
پرسيد: نخست كيست بتواند
يكدم دهني كانه خر خواند؟
هر دو به صدا در آمدند و عرعر
ـ غافل كه چگونه كردشان قاضي خر ـ
«صدقت بها»، گفت بديشان قاضي،
باشيد رفيق و هر دو از هم راضي.
از مبحث ين مسابقه در گذريد
شاهد هستم كه هر دوتان مثل خريد.
براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد