fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

انگاسي

خواست انگاسي ابله كه به ده

زودتر برگردد از جاي رمه.

بي خبر از ره دور انديشي

ز رفيقان، همه، گيرد پيشي.

ديد كان ابر سبك خيزترك

از خر اوست بسي تيزترك.

از فراز كمر كوه بلند

جست و پا بر سر آن ابر افكند.

 

بعد چون شد، نه به كس مكتوم است،

من نمي گويم و پر معلوم است.

بينوا شوق سواري بودش

شوق، ره سوي عدم بنمودش.

هر كه برگشت به ده از ره گشت

او ز ده رفت و دگر باز نگشت.

زود مي خواست به مقصود رسيد

تا ابد چهره ي مقصود نديد.

ابلهي را هم از اينسان سختي ست

فكر ابله، سبب بدبختي ست.

آنكه نابيند نزديك به خويش

نتواند كه بود دورانديش.

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد