fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

انگاسي

سوي شهر آمد آن زن انگاس

سير كردن گرفت از چپ و راست.

ديد آيينه اي فتاده به خاك

گفت: «حقا كه گوهري يكتاست!«

به تماشا چو برگرفت و بديد

عكس خود را، فكند و پوزش خواست

كه: «ببخشيد خواهرم! به خدا

من ندانستم اين گهر ز شماست!»

 

ما همان روستا زنيم درست،

ساده بين، ساده فهم بي كم و كاست

كه در آيينه ي جهان بر ما

از همه ناشناس تر، خود ماست.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد