
انگاسي
نكو نشناخت انگاسي پسر را
بپرسيدش نشاني پدر را.
كشيدش در بغل كاي نور ديده
منت باشم پدر وز ره رسيده.
بگرئيد آن پسر ابله تر از او
كه: گر تو گم شوي اي باب دلجو
كسي نشناسدم در بين مردم
بمانم بي نشان و تا ابد گم!
براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد