
اسب دواني
هر سال صمد اسب دوان، نايب دوم،
خوش جايزه مي برد به چالاكي و خردي.
امسال چنان شد كه به ره اسب فروماند
از بس بر و پهلوش به مهميز فشردي.
بر سرش بكوبيد ز بس نائره ي خشم:
«اي بي هنر اسبي كه در اين بار فسردي!
پار از چه چنان خوب دويدي، نه چو امسال،
و امسال چه ها بيشتر از پار نخوردي؟»
اسبش نگهي كرد، نگاهي كه بدو گفت:
«من خوب دويدم، تو چرا جايزه بردي؟»
باشد كه تو را نيز چو آن اسب دوانند
اي كمتر از اسبي كه در اين رنج فسردي!
براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد