fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

قصه ي رنگ پريده، خون سرد

من ندانم با كه گويم شرح درد:

قصه رنگ پريده، خون سرد؟

هر كه با من همره و پيمانه شد،

عاقبت شيدا دل و ديوانه شد.

قصه ام عشاق را دلخون كند،

عاقبت خواننده را مجنون كند.

آتش عشق است و گيرد در كسي

كاو ز سوز عشق، مي سوزد بسي.

قصه اي دارم من از ياران خويش

قصه اي از بخت و از دوران خويش.

ياد مي آيد مرا كز كودكي

همره من بوده همواره يكي.

قصه اي دارم از اين همراه خود،

همره خوش ظاهر بد خواه خود.

او مرا همراه بودي هر دمي،

سيرها مي كردم اندر عالمي.

يك نگارستانم آمد در نظر،

اندرو هر گونه حسن و زيب و فر.

هر نگاري را جمالي خاص بود،

يك صفت، يك غمزه و يك رنگ سود،

هر يكي محنت زدا، خاطر نواز،

شيوه ي جلوه گري را كرده ساز،

هر يكي با يك كرشمه، يك هنر

هوش بردي و شكيبايي ز سر.

هر نگاري را به دست اندر كمند،

مي كشيدي هر كه افتادي به بند.

بهر ايشان عالمي گرد آمده،

محو گشته، عاشق و حيرت زده.

من كه در اين حلقه بودم بيقرار،

عاقبت كردم نگاري اختيار.

مهر او بسرشت با بنياد من

كودكي شد محو، بگذشت آن ز من.

رفت از من طاقت و صبر و قرار،

باز مي جستم هميشه وصل يار.

هر كجا بودم، به هر جا مي شدم،

بود آن همراه ديرين در پيم.

من نمي دانستم اين همراه كيست،

قصدش از همراهي در كار چيست؟

بس كه ديدم نيكي و ياري او،

كار سازي و مدد كاري او،

گفتم: اي غافل ببايد جست او

هر كه باشد دوستار تست او.

شادي تو از مدد كاري اوست،

بازپرس از حال اين ديرينه دوست.

گفتمش: اي نازنين يار نكو،

همرها، تو چه كسي؟ آخر بگو.

كيستي؟ چه نام داري؟ گفت: عشق.

چيستي كه بيقراري؟ گفت: عشق.

گفت: چوني؟ حال تو چون است؟ من

گفتمش: روي تو بزدايد محن.

ـ تو كجايي؟ من خوشم؟ گفتم: خوشي،

خوب صورت، خوب سيرت، دلكشي!

به به از كردار و رفتار خوشت!

به به از اين جلوه هاي دلكشت!

بي تو يك لحظه نخواهم زندگي،

خير بيني، باش در پايندگي!

بازآي و ره نما، در پيش رو

كه منم آماده و مفتون تو.

در ره افتاد و من از دنبال وي

شاد مي رفتم، بدي ني، بيم ني.

در پي او سيرها كردم بسي،

از همه دور و نمي ديدم كسي.

چونكه در من سوز او تأثير كرد

عالمي در نزد من تغيير كرد.

عشق، كاول صورتي نيكوي داشت،

بس بدي ها عاقبت در خوي داشت.

روز درد و روز ناكامي رسيد

عشق خوش ظاهر مرا در غم كشيد.

ناگهان ديدم خطا كردم، خطا،

كه بدو كردم ز خامي اقتفا!

(آدم كم تجربه ي ظاهر پرست

زآفت و شر زمان هرگز نرست.)

من ز خامي عشق را خوردم فريب

كه شدم از شادماني بي نصيب!

 

در پشيماني سرآمد روزگار.

يك شبي تنها بدم در كوهسار

سر به زانوي تفكر بدره پيش،

محو گشته در پريشاني خويش،

زار مي ناليدم از خامي خود،

در نخستين درد و ناكامي خود،

كه: چرا بي تجربه، بي معرفت،

بي تأمل، بي خبر، بي مشورت،

من كه هيچ از خوي او نشناختم،

از چه آخر جانب او تاختم؟

ديدم از افسوس و ناله نيست سود

درد را بايد يكي چاره نمود.

چاره مي جستم كه تا گردم رها

زان جهان درد و طوفان بلا.

سعي مي كردم بهر حيله شود،

چاره ي اين عشق بد پيله شود.

عشق كز اول مرا در حكم بود،

آنچه مي گفتم بكن، آن مي نمود،

من ندانستم چه شد كان روزگار

اندك اندك برد از من اختيار.

هر چه كردم كه از او گردم رها،

در نهان مي گفت با من اين ندا:

بايدت جويي هميشه وصل او

كه فكنده ست او ترا در جست و جو.

ترك آن زيبا رخ فرخنده حال

از محال است، از محال است از محال.

گفتم: اي يار من شوريده سر،

سوختم در محنت و درد و خطر!

در ميان آتشم آورده اي،

اين چه كار است، اينكه با من كرده اي؟

چند داري جان من در بند، چند؟

بگسل آخر از من بيچاره بند!

هر چه كردم لابه و افغان و داد

گوش بست و چشم را بر هم نهاد.

يعني: اي بيچاره بايد سوختن،

نه به آزادي سرور اندوختن.

بايدت داري سر تسليم پيش

تا ز سوز من بسوزي جان خويش.

 

چون كه ديدم سر نوشت خويش را،

تن بدادم تا بسوزم در بلا.

(مبتلا را چيست چاره جز رضا،

چون نيابد راه دفع ابتلا؟

اين سزاي آن كسان خام را

كه نينديشند هيچ انجام را.)

سال ها بگذشت و در بندم اسير،

كو مرا يك ياوري، كو دستگير؟

مي كشد هر لحظه ام در بند سخت،

او چه خواهد از من برگشته بخت؟

اي دريغا روزگارم شد سياه!

آه از اين عشق قوي پي آه! آه!

كودكي كو! شادماني ها چه شد؟

تازگي ها، كامراني ها چه شد؟

چه شد آن رنگ من و آن حال من؛

محو شد آن اولين آمال من!

شد پريده، رنگ من از رنج و درد

اين منم: رنگ پريده، خون سرد.

 

عشقم آخر در جهان بد نام كرد،

آخرم رسواي خاص و عام كرد،

وه! چه نيرنگ و چه افسون داشت او

كه مرا با جلوه مفتون داشت او.

عاقبت آواره ام كرد از ديار،

نه مراغمخواري و نه هيچ يار.

مي فزايد درد و آسوده نيم،

چيست اين هنگامه، آخر من كيم؟

كه شده ماننده ي ديوانگان،

مي روم شيدا سر و شيون كنان.

مي روم هر جا، به هر سو، كو به كو،

خود نمي دانم چه دارم جست و جو.

سخت حيران مي شوم در كار خود،

كه نمي دانم ره و رفتار خود.

خيره خيره گاه گريان مي شوم،

بي سبب گاهي گريزان مي شوم.

زشت آمد در نظرها كار من،

خلق نفرت دارد از گفتار من.

دور گشتند از من آن ياران همه،

چه شدند ايشان، چه شد آن همهمه؟

چه شد آن ياري كه از ياران من،

خويش را خواندي ز جانبازان من؟

من شنيدم بود از آن انجمن

كه ملامت گو بدند و ضد من.

چه شد آن يار نكويي كز صفا

دم زدي پيوسته با من از وفا؟

گم شد از من، گم شدم از ياد او،

ماند بر جا قصه ي بيداد او.

بي مروت يار من، اي بي وفا،

بي سبب از من چرا گشتي جدا؟

بي مروت، اين جفاهايت چراست؟

يار، آخر آن وفاهايت كجاست؟

چه شد آن ياري كه با من داشتي

دعوي يك باطني و آشتي؟

چون مرا بيچاره و سر گشته ديد

اندك اندك آشنايي را بريد.

ديدمش، گفتم: منم، نشناخت او،

بي تأمل، رو ز من برتافت او.

دوستي اين بود ز ابناي زمان،

مرحبا بر خوي ياران جهان!

مرحبا بر پايداري هاي خلق،

دوستي خلق و ياري هاي خلق!

بس كه ديدم جور از ياران خود،

وز سراسر مردم دوران خود،

من شدم: رنگ پريده، خون سرد.

پس نشايد دوستي با خلق كرد.

واي بر حال من بدبخت! واي!

كس به درد من مبادا مبتلاي!

عشق با من گفت: از جا خيز، هان،

خلق را از درد بدبختي رهان!

خواستم تا ره نمايم خلق را،

تا ز ناكامي رهانم خلق را،

مي نمودم راهشان، رفتارشان،

منع مي كردم من از پيكارشان.

خلق صاحب فهم صاحب معرفت

عاقبت نشنيد پندم، عاقبت،

جمله مي گفتند او ديوانه است.

گاه گفتند: او پي افسانه است.

خلقم آخر بس ملامت ها نمود،

سرزنش ها و حقارت ها نمود.

با چنين هديه مرا پاداش كرد،

هديه، آري، هديه اي از رنج و درد،

كه پريشاني من افزون نمود.

(خير خواهي را چنين پاداش بود.)

عاقبت قدر مرا نشناختند،

بي سبب آزرده از خود ساختند.

بيشتر آن كس كه دانا مي نمود،

نفرتش از حق و حق آرنده بود.

(آدمي نزديك خود را كي شناخت،

دور را بشناخت، سوي او بتاخت.

آنكه كمتر قدر تو داند درست،

در ميان خويش و نزديكان تست.)

الغرض، اين مردم حق ناشناس

بس بدي كردند بيرون از قياس،

هديه ها دادندم از درد و محن،

زان سراسر هديه ي جانسوز، من

يادگاري ساختم با آه و درد،

نام آن، رنگ پريده، خون سرد.

 

مرحبا بر عقل و بر كردار خلق!

مرحبا بر طينت و رفتار خلق!

مرحبا بر آدم نيكو نهاد،

حيف از اويي كه در عالم فتاد!

خوب پاداش مرا دادند، خوب!

خوب داد عقل را دادند، خوب!

هديه اين بود از خسان بي خرد.

هر سري يك نوع حق را مي خرد

نور حق پيداست، ليكن خلق كور،

كور را چه سود پيش چشم نور؟

اي دريغا از دل پر سوز من!

اي ديغا از من و از روز من!

كه به غفلت قسمتي بگذاشتم،

خلق را حق جوي مي پنداشتم.

من چو آن شخصم كه از بهر صدف

كردم عمر خود به هر آبي تلف.

كمتر اندر قوم عقل پاك هست،

خود پرست افزون بود از حق پرست.

خلق خصم حق و من، خواهان حق،

سخت نفرت كردم از خصمان حق.

دور گرديدم از اين قوم حسود،

عاشق حق را جز اين چاره چه بود؟

عاشقم من بر لقاي روي دوست،

سير من همواره، هر دم، سوي اوست.

پس چرا جويم محبت از كسي

كه تنفر دارد از خويم بسي؟

پس چرا گردم به گرد اين خسان

كه رسد ز ايشان مرا هر دم زيان؟

اي بسا شرا كه باشد در بشر،

عاقل آن باشد كه بگريزد ز شر.

آفت و شر خسان را چاره ساز

احتراز است، احتراز است، احتراز.

بنده ي تنهاييم تا زنده ام،

گوشه اي دور از همه جوينده ام.

مي كشد جان را هواي روي يار،

از چه با غير آورم سر روزگار؟

من ندارم يار زين دونان كسي،

سال ها سر برده ام تنها بسي.

من يكي خونين دلم شوريده حال،

كه شد آخر عشق جانم را وبال.

سخت دارم عزلت و اندوه دوست،

گر چه دانم دشمن سخت من اوست.

من چنان گمنامم و تنهاستم،

گوييا يكباره ناپيداستم.

كس نخوانده ست ايچ آثار مرا،

نه شنيده ست ايچ گفتار مرا،

اولين بار است اينك، كانجمن

شمه اي مي خواند از اندوه من:

شرح عشق و شرح ناكامي ودرد،

قصه ي رنگ پريده، خون سرد.

من از اين دونان شهرستان نيم.

خاطر پر درد كوهستانيم،

كز بدي بخت، در شهر شما،

روزگاري رفت و هستم مبتلا.

هر سوي با عالم خاصي خوش است

هر كه را يك چيز خوب و دلكش است.

من خوشم با زندگي كوهيان،

چونكه عادت دارم از طفلي بدان.

به به از آنجا كه مأواي من است،

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

اندر او نه شوكتي، نه زينتي

نه تقيد، نه فريب و حيلتي

به به از آن آتش شبهاي تار،

در كنار گوسفند و كوهسار!

به به از آن شورش و آن همهمه

كه بيفتد گاهگاهي در رمه:

باگ چوپانان، صداي هاي هاي،

بانگ زنگ گوسفندان، بانگ ناي!

زندگي در شهر فرسايد مرا،

صحبت شهري بيازارد مرا.

خوب ديدم شهر و كار اهل شهر،

گفته ها و روزگار اهل شهر،

صحبت شهري پر از عيب و ضر است.

پر ز تقليد و پر از كيد و شر است.

شهر باشد منبع بس مفسده،

بس بدي، بس فتنه ها، بس بيهده!

تا كه اين وضع است در پايندگي،

نيست هرگز شهر جاي زندگي.

زين تمدن خلق در هم اوفتاد،

آفرين بر وحشت اعصار باد!

جان فداي مردم جنگل نشين!

آفرين بر ساده لوحان، آفرين!

شهر درد و محنتم افزون نمود،

اين هم از عشق است، اي كاش او نبود!

من هراسانم بسي از كا عشق،

هر چه ديدم، ديدم از كردار عشق.

او مرا نفرت بداد از شهريان،

واي بر من! كو ديار و خانمان؟

خانه ي من، جنگل من، كو، كجاست؟

حاليا فرسنگ ها از من جداست.

بخت بد را بين چه با من مي كند،

دورم از ديرينه مسكن مي كند.

يك زمانم اندكي نگذاشت شاد،

كس گرفتار چنين بختي مباد!

 

تازه دوران جواني من است

كه جهاني خصم جاني من است.

هيچ كس جز من نباشد يار من،

يار نيكو طينت غمخوار من.

باطن من خوب ياري بود اگر

اين همه در وي نبودي شور و شر.

آخر اي من، تو چه طالع داشتي!

يك زمانت نيست با بخت آشتي؟

از چو تو شوريده آخر چيست سود،

در زمانه كاش نقش تو نبود!

كيستي تو! اين سر پر شور چيست!

تو چه ها جويي درين دوران زيست؟

تو نداري تاب درد و سوختن،

باز داري قصد درد اندوختن؟

پس چو درد اندوختي، افغان كني،

خلق را زين حال خود حيران كني.

چيست آخر! اين چنين شيدا چرا؟

اين همه خواهان درد و ماجرا!

چشم بگشاي و بخود باز آي، هان،

كه تويي نيز از شمار زندگان.

دائما تنهايي و آوارگي،

دائما حيراني و بيچارگي،

دائما ناليدن و بگريستن،

نيست اي غافل! قرار زيستن.

حاصل عمر است شادي و خوشي،

نه پريشان حالي و محنت كشي.

اندكي آسوده شو، بخرام شاد،

چند خواهي عمر را بر باد داد!

چند! چند آخر مصيبت بردنا

لحظه اي ديگر ببايد رفتنا.

با چنين اوصاف و حالي كه تراست

گر ملالت ها كند خلقت رواست.

اي ملامت گو، بيا وقت است، وقت،

كه ملامت دارد اين شوريده بخت.

گرد آييد و تماشايش كنيد،

خنده ها بر حال و روز او زنيد.

او خرد گم كرده است و بيقرار،

اي سر شهري، از او پرهيز دار.

رفت بيرون مصلحت از دست او،

مشنوي اين گفته هاي پست او.

او نداند رسم چه، آداب چيست،

كه چگونه بايدش با خلق زيست.

او نداند چيست اين اوضاع شوم:

اين مذاهب، اين سياست، وين رسوم.

او نداند هيچ وضع گفت و گو

چونكه حق را باشد اندر جست و جو.

اي بسا كس را كه حاجت شد روا،

بخت بد را اي بسا باشد دوا!

اي بسا بيچاره را كاندوه و درد

گردش ايام كم كم محو كرد!

جز من شوريده را كه چاره نيست،

بايدم تا زنده ام در درد زيست.

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم،

عاشقي را لازم آيد درد و غم.

راست گويند اين كه: من ديوانه ام،

در پي اوهام يا افسانه ام،

زانكه بر ضد جهان گويم سخن

يا جهان ديوانه باشد يا كه من.

بلكه از ديوانگان هم بدترم

زانكه مردم ديگر و من ديگرم.

هر چه در عالم نظر مي افكنم،

خويش را در شور و شر مي افكنم.

جنبش دريا، خروش آب ها،

پرتو مه، طلعت مهتاب ها،

ريزش باران، سكوت دره ها،

پرش و حيراني شب پره ها،

ناله ي جغدان و تاريكي كوه،

هاي هاي آبشار با شكوه،

بانگ مرغان و صداي بالشان،

چونكه مي انديشم از احوالشان:

گوئيا هستند با من در سخن،

رازها گويند پر درد و محن،

گوئيا هر يك مرا زخمي زنند،

گوئيا هر يك مرا شيدا كنند.

من ندانم چيست در عالم نهان

كه مرا هر لحظه اي دارد زيان.

آخر اين عالم همان ويرانه است

كه شما را مأمن است و خانه است

پس چرا آرد شما را خرمي،

بهر من آرد هميشه مؤتمي؟

آه! عالم، آتشم هر دم زني،

بي سبب با من چه داري دشمني!

من چه كردم با تو آخر، اي پليد،

دشمني بي سبب هرگز كه دبد.

چشم، آخر چند در او بنگري،

مي نبيني تو مگر فتنه گري!

تيره شو، اي چشم، يا آسوده باش،

كاش تو با من نبودي! كاش! كاش!

ليك، اي عشق، اينهمه از كار تست،

سوزش من از ره و رفتار تست.

زندگي با تو سراسر ذلت است،

غم، هميشه غم، هميشه محنت است.

هر چه هست از غم بهم آميخته است،

و آن سراسر بر سر من ريخته است.

درد عالم در سرم پنهان بود،

در هر افغانم هزار افغان بود.

نيست درد من ز نوع درد عام،

اين چنين دردي كجا گردد تمام؟

جان من فرسود از اين اوهام فرد،

ديدي آخر عشق با جانم چه كرد؟

اي بسا شب ها كنار كوهسار

من به تنهايي شدم نالان و زار.

سوخته در عشق بي سامان خود،

شكوه ها كردم همه از جان خود:

«آخر از من، جان چه مي خواهي؟ برو!

دور شو از جانب من! دور شو!

عشق را در خانه ات پرورده اي،

خود نمي داني چه با خود كرده اي.

قدرتش دادي و بينائي و زور

تا كه در تو ولوله افكند و شور.

گه ز خانه خواهدت بيرون كند،

گه اسير خلق پر افسون كند،

گه ترا حيران كند در كار خويش،

گه مطيع و تابع رفتار خويش.

هر زمان رنگي بجويد ماجرا،

بهر خود خصمي بپروردي چرا؟

ذلت تو يكسره از كار اوست،

باز از خامي چرا خوانيش دوست؟

گر نگويي ترك اين بد كيش را

خود ز سوز او بسوزي خويش را.

چون كه دشمن گشت در خانه قوي،

رو كه دردم بايدت زانجا روي.

بايدت فاني شدن در دست خويش،

نه به دست خصم بد كردار و كيش.

نيستم شايسته ي ياري تو،

مي رسد بر من همه خواري تو.

رو به جايي كت به دنيايي خرند،

بس نوازش ها، حمايت ها كنند!

چه شود گر تو رها سازي مرا،

رحم كن بر بيچارگان باشد روا.»

كاش جان را عقل بود و هوش بود،

ترك اين شوريده سر را مي نمود!

او شده چون سلسله بر گردنم،

وه! چه ها بايد كه از وي بردنم!

چند بايد باشم اندر سلسله،

رفت طاقت، رفت آخر حوصله.

من ز مرگ و زندگي ام بي نصيب،

تا كه داد اين عشق سوزانم فريب.

سوختم تا عشق پر سوز و فتن

كرد ديگرگون من و بنياد من.

سوختم تا ديده ي من باز كرد،

بر من بيچاره كشف راز كرد.

سوختم من، سوختم من، سوختم،

كاش راه او نمي آموختم!

كي ز جمعيت گريزان مي شدم،

كي به كار خويش حيران مي شدم؟

كي هميشه با خسانم جنگ بود

باطل و حق گر مرا يكرنگ بود؟

كي ز خصم حق مرا بودي زيان،

گر نبودي عشق حق در من عيان؟

آفت جان من آخر عشق شد!

علت سوزش سراسر عشق شد!

هر چه كرد اين عشق آتشپاره كرد.

عشق را بازيچه نتوان فرض كرد.

 

اي دريغا روزگار كودكي

كه نمي ديدم از اين غم ها، يكي.

فكر ساده، درك كم، اندوه كم:

شادمان با كودكان دم مي زدم.

اي خوشا آن روزگاران، اي خوشا!

ياد باد آن روزگار دلگشا!

گم شد آن ايام، بگذشت آن زمان.

خود چه ماند در گذرگاه جهان؟

بگذرد آب روان جويبار،

تازگي و طلعت روز بهار،

گريه ي بيچاره ي شوريده حال،

خنده ي ياران و دوران وصال.

بگذرد ايام عشق و اشتياق،

سوز خاطر، سوزجان، درد فراق،

شادماني ها، خوشي هاي غني،

وين تعصب ها و كين و دشمني؛

بگذرد درد گدايان ز احتياج،

عهد را زين گونه برگردد مزاج؛

اين چنين هر شادي وغم بگذرد،

جمله بگذشتند، اين هم بگذرد.

خواه آسان بگذرانم، خواه سخت،

بگذرد هم عمر اين شوريده بخت.

حال، بين مردگان و زندگان

قصه ام اين است، اي آيندگان!

قصه ي رنگ پريده آتشي ست،

در پي يك خاطر محنت كشي ست.

زينهار از خواندن اين قصه ها،

كه ندارد تاب سوزش جثه ها.

بيم آريد و بينديشيد، هان،

زآنچه از اندوهم آمد بر زبان.

پند گيريد از من و از حال من،

پيروي خوش نيست از اعمال من.

بعد من آريد حال من به ياد . . .

«آفرين بر غفلت جهال باد!»

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد