
گل نازدار
سود گرت هست گراني مكن
خيره سري با دل و جاني مكن
آن گل صحرا كه به غمزه شكفت
صورت خود در بن خاري نهفت
صبح همي باخت به مهرش نظر
ابر همي ريخت به پايش گهر
باد ندانسته همي با شتاب
ناله زدي تا كه بر آيد ز خواب
شيفته پروانه بر او مي پريد
دوستيش از دل وجان مي خريد
بلبل آشفته پي روي وي
راهي همي جست ز هر سوي وي
وان گل خودخواه خود آراسته
با همه ي حسن به پيراسته
زان همه دل بسته ي خاطر پريش
هيچ نديدي بجز از رنگ خويش
شيفتگانش ز برون در فغان
او شده سرگرم خود اندر نهان
جاي خود از ناز بفرسوده بود
ليك بي بيره و بيهوده بود
فر و برازندگي گل تمام
بود به رخساره ي خوبش حرام
نقش به از آن رخ بر تافته
سنگ به از گوهر نايافته.
گل كه چنين سنگدلي برگزيد
عاقبت از كار نداني چه ديد
سود نكرده ز جواني خويش
خسته ز سوداي نهاني خويش،
آن همه رونق به شبي در شكست
تلخي ايام بجايش نشست.
از بن آن خار كه بودش مقر
خوب چو پژمرد برآورد سر
ديد بسي شيفته ي نغمه خوان
رقص كنان رهسپر و شادمان
از بر وي يكسره رفتند شاد.
راست بماننده ي آن تند باد
خاطر گل زآتش حسرت بسوخت
زآنكه يكي ديده بدو بر ندوخت!
هر كه چو گل جانب دل ها شكست
چونكه بپژمرد به غم بر نشست
دست بزد از سر حسرت به دست
كانچه بكف داشت ز كف داده است!
چون گل خود بين ز سر بيهشي
دوست مدار اينهمه عاشق كشي.
يك نفس از خويشتن آزاد باش
خاطري آور به كف و شاد باش.
براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد