fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

جامه ي مقتول

وقتي كه كين و فتنه تمام است و جنگ نيست

سرباز رفته، ناله اي از قلب تنگ نيست

حتي صداي لغزش يك پاره سنگ نيست

وقتي كه قتلگاه چنين خالي است و سرد

هر گوشه اي نشان زماني ست پر ز درد.

وقتي كه برف جامه ي هر بوته خار هست

اجساد كشتگان وسط خارزار هست

يك خطه ابر در افق تنگ و تار هست

وآن نيز رفته رفته شود محو و ناپديد

مي زيبد آن زمان، سوي اين بسته بنگريد:

از دور در مدار نظر شكل مبهمي است

نزديكتر نشانه ي خونين ماتمي است

اين بسته ژنده جامه ي پيچيده درهمي است

اين جامه دارد از دل يك بينوا خبر

آن بينوا كه دارد به جنگ و جدال سر.

از چه نگاه خلق بر اين جامه سرسريست؟

هر لاي آن ز حاصل جنگ و جدل دريست

پيچيده گشته در وسطش قلب مادريست

سرباز رفته مي دهد از ره بدان سلام

مادر از آن ميانه فرستد بدو پيام.

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد