fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

مفسده ي گل

صبح چو انوار سرافكنده زد

گل به دم باد وزان خنده زد

چهره بر افروخت چو اختر به دشت

وز در دل ها به فسون مي گذشت

زآنچه به هر جاي به غمزه ربود

بار نخستين دل پروانه بود

راه سپارنده ي بالا و پست

گاه كشيدش به بر تنگ تنگ

نيز گهي بي خود و بي سر شدي

بال گشادي به هوا بر شدي

در دل اين حادثه ناگه به دشت

سرزده زنبوري از آنجا گذشت

تيزپري، تند روي، زرد چهر

باخته با گلشن تابنده مهر

آمد و از ره بر گل جا كشيد

كار دو خواهنده به دعوا كشيد

زين به جدل خست پر و بال ها

زان همه بسترد خط و خال ها

تا كه رسيد از سر ره بلبلي

سوخته اي، خسته ي روي گلي

بر سر شاخي به ترنم نشست

قصه ي دل را به سر نغمه بست

ليك رهي از همه ناخوانده بيش

ديد هياهوي رقيبان خويش

يك دو نفس تيره و خاموش ماند

خيره نگه كرد و همه گوش ماند

خنده ي بيهوده ي گل چون بديد

از دل سوزنده صفيري كشيد

جست ز شاخ و بهم آويختند

چند تنه بر سر گل ريختند

مدعيان كينه ور و گل پرست

چرخ بدادند بسي پا و دست

تا ز سه دشمن يكي از جا گريخت

وآن دگري را پر پر نقش ريخت

وآن گل عاشق كش همواره مست

بست لب از خنده و در هم شكست.

طالب مطلوب چو بسيار شد

چند تني كشته و بيمار شد

پس چو به تحقيق يكي بنگري

نيست جز اين عاقبت دلبري

در خم اين پرده ز بالا و پست

مفسده گر هست ز روي گل است

گل كه سر رونق هر معركه است

مايه ي خونين دلي و مهلكه است

كار گل اين است و به ظاهر خوش است

ليك به باطن دم آدم كش است

گر به جهان صورت زيبا نبود

تلخي ايام، مهيا نبود.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد