fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

نامه

مهربانا!

جواب كاغذ تو

من ندانم چگونه بايد داد.

شعر گفتي به شعر مي گويم.

همه ياد توام، چه كم چه زياد.

لب فرو بستم از سخن، آري،

ليك بنگر چه مي كشم بيداد.

عقده هاي عجيب قلب مرا

اين لب بي هنر دمي نگشاد!

چونكه لب رنج دل نداند گفت

چه دهم پاسخ دل آزاد؟

آنچه مي گويم اين فقط نقشي است

كه بياض صحيفه كرده سواد

قطره ي خون ز يك دل خونين

نكند آنچنانكه خواهم ياد!

معهذا بخوان و هيچ مپرس

حال مخلص در اين خراب آباد.

به مرادم نمي رود سفرم

سفري لازم است سوي مراد.

شكوه هر روز بر زبان دارم

كه چرا نيست روز و مه چون باد؟

از چه اين مختصر نمي گذرد

با چنين رنج و گونه گونه فساد

من كه دورم ز تو چنان كه ز تن

جان مهجور در هواي معاد

چه خوشي، چه سلامتي، كه حيات

رنج بيننده است و مردم راد.

نه كم از اين سفر پشيمانم

گر چه از يك جهت كمي دلشاد.

«آستارا» ست مدفني كه در آن

جاي بگزيده اند مثل جماد

چه توان كرد با دو ديده ي باز

با چنين مردگان سست نهاد؟

قصه ي شهر مرده بايد ساخت

شرح رفتار مرده بايد داد

اوستادي شگفت بايد شد

پس بر اهل شگفت تر استاد

سخت مطرودتر هم از شيطان

بر شدن ز آتش درون فواد

آسمان را به سر فكندن تيغ

مر زمين را به پاي بر اقياد.

در چنين موقعي به تنهايي

كه چنين با قفس مراست عناد

تو فقط هستي اي اميد دلم

كه برادر به ياد تو افتاد

آه! اميد زندگاني من!

از شكست دلت شكست مباد!

برادرت.

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد