
خروس ساده
خروس ساده خوش مي خواند روزي
به فرسنگي، ز ده، مي رفتش آواز.
به خاتون گفت خادم، از ره مهر،
«چه مي خواند ببين اين مايه ي ناز!
خروسك با چنين آوا كه دارد
شب مهماني او را مي كشي باز؟»
به لبخندي جوابش داد خاتون:
بود مهمان كر و چشمان او باز.
شكم تا سفره مي خواهند مردم،
بخواند يا نه با خون است دمساز.
زبان باطن است اين خواندن او،
جهان حرص با آن نيست همراز.
براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد