fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

شمع كرجي

شب، بر سر موج هاي درهم برهم،

صياد چو بيره كرجي مي راند،

شب مي گذرد. در اين ميانه كم كم

شمع كرجي ز كار در مي ماند،

مي كاهدش از روشني زرد شده.

گوياي حكايتي ست آن شمع خموش،

افسرده ز رنج و تن بپاشيده ز هم.

مي آيد از او صداي دلمرده به گوش

و قامت يك خيال روشن شده خم،

با ظلمت موج مي زند حرف غمين.

صياد در اين دم ز بجا مانده ي شمع

برگرد فتيله مي گذارد دائم،

وز هر طرفش صاف كند، سازد جمع،

آنگه به مقرش بنشاند قائم،

بندد به اميد سوي او باز نگاه.

ليكن نگه ديگر او، خيره شده،

بر چهره ي درياست كز آن نقطه ي دور،

موجي به سر موج دگر چيره شده،

مي آيد و مي كند سراسيمه عبور

دنبال بسي جانوران روبگريز.

مي بلعد هر چه را به راهش سنگين،

سنگين تر از انحلال آن دل آويز،

داده به شب نهفته دست چركين،

وندر همه طول و عرض دنياي ستيز،

يك چيز بجاي خود نمانده بي جوش.

او مانده و ظلمت و صداي دريا،

يك شعله ي افسرده بر او چشمك زن،

چون نيست در آن شعله دوامي پيدا،

حيران شده مي جود به حسرت ناخن،

بد روي تر آيدش جهان پيش نظر.

يك قايق خيره، هيكلي چيره و موج،

افتاده به مجمري قناويز كبود،

هر چيز برفته و آمده، يافته اوج،

جز مايه ي اميد وي آنگونه كه بود،

وينگونه كه اين زمان در اين حادثه هست.

پس بر سر موج هاي درياي عبوس،

آن هيكل ديوانه ي هائل دربر،

هر لحظه قرين يك خيال و افسوس،

اشكال هر اسناكش آيد به نظر،

آرام تر از نخست راند قايق.

رنجه شودش دل از تكاپوي و تعب.

هر دم تعبش به حال ديگر فكند.

وندر همه گير و دار اين شور و شغب

او باز به بيمار غمش دست زند،

بر گيردش از مقر به سر پنجه ي سرد.

نظاره كنان جاي دگر جاش دهد.

دو چشم بر او دوخته حيران گردد.

ليكن به هر آن گوشه كه مأواش دهد،

آن شمع شود خموش و ويران گردد:

محروم ز روشني ست، همچون دل من.

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد