fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

تسليم شده

شده ام فرد و گشته ام تسليم

مثل يك شاخه در كف امواج

برده هنگامه هاي صعب و الم

برگ هاي مرا گه تاراج

مانده ام هر كجا تن يكه.

بكه ام حال در بلا ديدن.

گر چنين بي بضاعتم زان است

كه جهان با بضاعت است ز من

دزد من اغتشاش دوران است

نگذرد هم ز شاخه اي دوران.

دور شد آن گل شكفته ي من

دور ماند از من آشيانه ي من

رازهاي همه نگفته ي من

ديدي اي قلب بد بهانه ي من

كه زمانه چه فكر در سر داشت؟

تا من از اصل خود جدا شده ام

دمي آرامي ام نبوده به دهر

طالب رنج و ماجرا شده ام

كرداه ام از شكفتن خود قهر

مانده ام با زمانه در ترديد.

اينك اي موج هاي بي آرام!

ببريدم بسوي دورترين

نقطه هاي نهان كه يك ناكام

بتواند در انزواي حزين

دورتر ماند از خلاصي خويش.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد