
به ياد وطنم
اي «فراكش» دو سال مي گذرد
كه من از روي دلكشت دورم
نيست با من دلم ز من بپرد
كه چه سوي تو باز مهجورم.
من در اين خانه هاي شهر، اسير
همچو پرنده در ميان قفس
گوئيا دزدم از بسي تقصير
شده ام در خور چنين محبس.
بدتر از دزد، مي كنم باور
كرده ام هر گناهشان را فاش
چون پرنده به هر طرف خود سر
خوانده ام، خواندنم بود پرخاش.
مي هراسم ز هر چه ديوار است
چه كند با هراس خود شاعر؟
شاعري كاين چنين گرفتار است
باشد اندر گريستن ماهر.
اين همه هيچ اي «فراكش» من
دور ماندن ز روي تو سخت است
دوريت كاسته است ز آتش من
چيست اين بخت، مرگ يا بخت است؟
مي رسد چون نسيم هاي بهار
دامنت مي شود سراسر گل
مي كشي سوي خود ز راهگذار
هر پرنده: چه «زيك» و چه بلبل.
كوه خرم! «فراكش» محبوب
ملجإ فكرهاي تنهايي
كه همي ايستد بسي محجوب
بر سرت آسمان مينايي.
من كه با فكر نافذ و باريك
خلق را هر زمان بپيچانم
پس چرا كمترم ز بلبل و «زيك»
غم فشرده است روي خندانم؟
كوه! با آنهمه نعايم وجود
با چنان ميهماني عامي
نبرد پس چرا ز روي تو سود
شاعر بينواي ناكامي؟
سهم من دور ماندن از آنجاست
بي نصيبي ز هر چه جانبخش است
وطنم را ببين كه از چپ و راست
چه نهان پرور و نهانبخش است.
باشد آنگونه اي كه مي خواهد
از صداي من وز شكلم دور
گر چه هر دم ز جان من كاهد
گنهش نيست، خود شدم مهجور.
وطنم را هميشه دارم دوست
با وجود تمام بي صبري.
نرسد سوش تا جهان بد جو است:
دست يك فتنه، پاي يك شهري.
براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد