fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

يادگار

در دامن اين مخوف جنگل

واين قله كه سر به چرخ سوده است

اينجاست كه مادر من زار

گهواره ي من نهاده بوده است

اينجاست ظهور طالع نحس

 

كامد طفلي زبون به دنيا

بيهوده بپروريد مادر

عشق آمد و در وي آشيان ساخت

بيچاره شد او ز پاي تا سر

دل داد ندا بدو كه: برخيز

 

اينجاست كه من به ره فتادم

بودم با بره ها هماغوش

ابر و گل و كوه پيش چشمم

آوازه ي زنگ گله در گوش

با ناله ي آب ها هماهنگ

 

اينجا همه جاست خانه ي من

جاي دل پر فسانه ي من

اين شوم و زبون دلم كه گم كرد

از شوميش آشيانه ي من

اينجاست نشان بچگي ها

 

هيچم نرود ز ياد كانجا

پيره زنگي رفيق خانه

مي گفت براي من همه شب

نقلي به پسند بچگانه

تا ديده ي من بخواب مي رفت

 

خيزيد مي از ميانه ي خواب

هر روز سپيده دم بدانگاه

كه گله ي گوسفند ما بود

جنبيده ز جا فتاده بر راه

بزغاله ز پيش و بره از پي

 

من سر ز دواج كرده بيرون

دو ديده برابر روي صحرا

كه توده شده چو پيكر كوه

حلقه زده همچو موج دريا

از پيش رمه بلند مي شد

 

دو گوش به باگ ناي چوپان

و آن زنگ بز بزرگ گله

آواز پرندگان كوچك

و آن خوب خروسك محله

كز لانه برون همي پريدند

 

وز معركه ي چنين هياهو

من خرم و خوش ز جاي جسته

فارغ ز دي و ز رنج فردا

از كشمكش زمانه رسته

لب پر ز تبسم رضايت

 

دل پر ز خيال وقت بازي

ناگاه شنيدمي صدايي

اين نعره ي بچه هاي ده بود:

«هاي هاي رفيق جان كجايي

ما منتظريم از پس در.»

 

من هيچ نخورده، كف زننده

بر سر نه كله نه كفش بر پاي

يكتاي به بر سفيد جامه

زنگوله به دست جسته از جاي

از خانه به كوه مي دويدم

 

مادر مي گفت: بچه آرام!

مي كرد پدر به من تبسم

من زلف فشانده شعر خوانان

در دامن ابر مي شدم گم

دنيا چو ستاره مي درخشيد

 

اينجاست كه عشق آمد و ساخت

از حلقه ي بچه ها مرا دور

خنده بگريخت از لب من

دل ماند ز انبساط مهجور

ديده به فراق، قطره ها ريخت.

 

اي عشق، اميد، آرزوها!

خسته نشويد در دل من

تا چند به آشيانه ماندن

ديديد چه ها ز حاصل من

كه ترك مرا دگر نگوييد؟

 

اي دور نشاط بچگي ها

برقي كه به سرعتي سرآبي

اي طالع نحس من مگر تو

مرگي كه به ناگهان درآيي

ايام گذشته ام كجايي؟

 

باز آي كه از نخست گرديد

تقدير تو بر سرم نوشته

بويم رخ روز و گيسوي شب

كز جنس تواند اي گذشته!

هر لحظه ز زلف تو است تاري.

 

از عمر هر آنچه بود با من

نزد تو به رايگان سپردم

اي نادره يادگار عشقا

مردم ز بر تو دل نبردم

تا با غم خود ترا سرشتم

 

بازآي چنان مرا بيفشار

تا خواب ز ديده ام ربايي

اميد دهي به روزگاري

كز تو نبود مرا جدايي

بازآ كه غم است طالب غم!

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد