fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

امامزاده اي است که با هم ساختيم

اين مثل در موردي به کار مي رود که دو يا چند نفر در انجام امري با يکديگر تباني کنند، ولي هنگام بهره برداري يکي از شرکا تجاهل کند و در مقام آن برآيد که همان نقشه و تدبير را نسبت به رفيق يا رفيقان هم پيمانش اعمال نمايد. اينجاست که ضرب المثل بالا مورد استفاده و اصطلاح قرار مي گيرد، تا شريک و رفيق مخاطب نيت بر باطل نکند و حرمت پيمان و ايفاي به عهد را ملحوظ و منظور دارد. ريشه اين ضرب المثل از داستاني است که با سوءاستفاده شيادان از صفاي باطن و معتقدات مذهبي مردمان ساده لوح و بي غل و غش موجود است.

در ادوار گذشته چند نفر سياد تصميم گرفتند مم معاشي از رهگذر خدعه و تزوير به دست آورند و به آن وسيله زندگاني بي دغدغه و مرفهي براي خود تحصيل و تأمين نمايند. پس از مدتها تفکر و انديشه، لوحي تهيه کرده، نام يکي از فرزندان ائمه اطهار (ع) را بر آن نقر کردند و آن لوح مجعول را در محل مناسبي نزديک معبر عمومي روستاييان پاکدل در خاک کردند. آنگاه مجتمعاً بر آن مزار دروغين گرد آمدند و زانوي غم در بغل گرفته به ياد بدبختي هاي خود در زندگي، نه به خاطر امامزاده خود ساخته، گريه را سر دادند و به قول معروف حالا گريه نکن کي بکن!

چون عابرين ساده لوح به تدريج در آنجا جمع شدند و جمعيت قابل توجهي را تشکيل دادند، شيادان با شرح خوابهاي عجيب و غريب به آنان فهماندند که هاتف سبز پوشي، در عالم رؤيا آنها را به اين مکان مقدس و شريف! هدايت فرموده و از لوح مبارکي که از دل اين خاک مدفون است بشارت داده است. روستاييان پاک طينت فريب نيرنگ و تدليس آنها را خورده، به کاوش زمين پرداختند تا لوح بدست آمد و دعوي آنها ثابت گرديد.

ديگر شک و ترديدي باقي نماند که اين چند نفر مردان خدا هستند و فضيلت و صلاحيت آنها ايجاب مي کند که توليت و خدمت مزار را خود بر عهده گيرند. طبيعي است که چون اين خبر به اطراف و اکناف رسيد و موضوع کشف و پيدايش امامزاده جديد دهان به دهان گشت، هر کس در هر جا بود با هر چه که از نذر و صدقه توانست بردارد به سوي مزار مکشوفه روان گرديد.

خلاصه کاروبار اين امامزاده! دير زماني نگذشت که بازار مزارات اطراف را کاسد کرد و هر قسم و سوگند بزرگ و حتمي الاجرا بر آن مزار شريف! و بقعه منيف! بوده است و زائران و مسافران از سر و کول يکديگر براي زيارتش بالا مي رفته اند. اين روال و رويه سالها ادامه داشته و شيادان بي انصاف به جمع کردن مال و مکيدن خون روستاييان و کشاورزان بي سواد پاکدل متعصب مشغول بوده اند.

از آنجا که گفته اند "نيزه در انبان نمي ماند" قضا را روزي يکي از شيادان از همکار و دستيار خويش مالي بدزديد. صاحب مال به حدس و قياس بر او ظنين گرديد و طلب مال کرد. شياد مذکور منکر سرقت شد و حتي حاضر گرديد براي اثبات بي گناهيش در آن مزار شريف! سوگند بخورد که مالش را ندزديده است. صاحب مال چون وقاحت و بيشرمي شريکش را تا اين اندازه ديد بي اختيار و بر خلاف مصلحت خويش در ملاً عام و باحضور کساني که براي زيارت آمده بودند فرياد زد: «اي بيشرم، کدام سوگند؟ کدام مزار شريف؟ "اين امامزاده است که با هم ساختيم" و با آن کلاه سر ديگران مي گذاريم نه آنکه تو بتواني کلاه سر من بگذاري!»

گفتن همان بود و فاش شدن اسرارشان همان.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد