fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

آنجا که عيان است چه حاجت به بيان است

چون مطلبي آنقدر واضح و روشن باشد که احتياج به تعبير و تفسير نداشته باشد، به مصراع بالا استناد جسته ارسال مثل مي کنند.

اين مصراع از شعر زير است که ناظم آن را نگارنده نشناخت:

پرسي که تمناي تو از لعل لبم چيست                     آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست

طبسي حائري در کشکولش آن را به اين صورت هم نقل کرده است:

خواهم که بنالم ز غم هجر تو گويم                          آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست

ولي چون بنيانگذار سلسله گورکاني هند مصراع بالا را در يکي از وقايع تاريخي تضمين کرده و بدان جهت به صورت ضرب المثل درآمده است، به شرح واقعه مي پردازيم:

ظهيرالدين محمد بابر (888 - 937 هجري) که با پنج پشت به امير تيمور مي رسد، مؤسس سلسله گورکانيه در هندوستان است. بابر در زبان ترکي همان ببر حيوان مشهور است که بعضي از پادشاهان ترک اين لقب را براي خود برگزيده اند. بابر پس از فوت پدر وارث حکومت فرغانه گرديد؛ ولي چون شيبک خان شيباني اوزبک پس از مدت يازده سال جنگ و محاربه او را از فرغانه بيرون راند، به جانب کابل و قندهار روي آورد. مدت بيست سال در آن حدود فرمانروايي کرد و ضمناً به خيال تسخير هندوستان افتاده در سال 932 هجري پس از فتح پاني پات، ابراهيم لودي پادشاه هندوستان را مغلوب کرد و مظفراً داخل دهلي شد. آنگاه آگره و شمال هندوستان، از رود سند تا بنگال را به تصرف در آورده، بنيان خاندان امپراطوري مغول را در آنجا برقرار کرد که مدت سه قرن در آن سرزمين سلطنت کردند و از اين سلسله سلاطين نامداري چون اکبر شاه و اورنگ زيب ظهور کرده اند.

سلسله مغولي هند سرانجام در شورش بزرگ هندوستان که به سال 1275 هجري قمري مطابق با 1857 ميلادي روي داد پايان يافت. ظهيرالدين محمد بابر جامع حالات و کمالات بود و کتابي درباره فتوحات و جهانداري ترجمه حال خودش به نام توزوک بابري به زبان جغتايي تأليف کرد که بعدها عبدالرحيم خان جانان به فرمان اکبر شاه آن را به فارسي برگردانيد. بابر به فارسي و ترکي شعر مي گفت و اين بيت زيبا او اوست:

بازآي اي هماي که بي طوطي خطت                         نزديک شد که زاغ برد استخوان ما

باري، ظهيرالدين محمد بابر هنگامي که پس از فوت پدر در ولايت فرغانه حکومت مي کرد و شهر انديجان را به جاي تاشکند پايتخت خويش قرار داد. در مسند حکمراني دو رقيب سرسخت داشت که يکي عمويش امير احمد حاکم سمرقند و ديگري داييش محمود حاکم جنوب فرغانه بود. بابر به توصيه مادر بزرگش " ايران " از يکي از رؤسال طوايف تاجيک به نام يعقوب استمداد کرد. يعقوب ابتدا به جنگ محمود رفت و او را بسختي شکست داد و سپس امير احمد را هنگام محاصره انيجان دستگير کرد. بابر که آن موقع در مضيقه مالي بود، خزانه امير احمد در سمرقند را که دو کرور دينار زر بود به تصرف آورد و آن پول در آغاز سلطنت بابر در پيشرفت کارهايش خيلي مؤثر افتاد. بابر با وجود آنکه در آن زمان بيش از سيزده سال نداشت شعر مي گفت و با وجود خردسالي، خوب هم شعر مي گفت. اين شعر را هنگام مبارزه با عمويش امير احمد سروده است:

با ببر ستيزه مکن اي احمد احــرار                              چالاکي و فرزانگي ببر عيانست

گر دير بپايي و نصيحت نکني گوش                             آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست

مصراع اخير به احتمال قريب به يقين پس از واقعه تاريخي مزبور  که به وسيله بابر در دوبيتي بالا تضمين شده است، به صورت ضرب المثل درآمده در السنه و افواه عمومي مصطلح است.

 

براي برگشت به صفحه قبلي لطفاً اين پنجره را ببنديد